دانه های ریز


+ حکایت توت فرنگی

یادمه تو جنگلای مرطوب شمال توت فرنگی وحشی دیدم

هر کدوم به زور اندازۀ یه هستۀ آلبالو میشد                                        

ولی کافی بود یکیشو بچشی اونوقت دلت می خواست     

کل دشت توت فرنگی رو یه جا بخوری

حیف که همۀ آدمای دیگه هم قبل از تو همین حسو داشتن.

توت فرنگیای اهلی هم خوب بودن  یادش به خیر

هر سال فصل توت فرنگی

وقتی مامان مربا می پخت

خونه تا یه هفته بوی توت فرنگی میداد

منو اشکانم که همیشۀ خدا مسابقه داشتیم مرباها رو

خالی خالی تا تهش می خوردیم

هر کی زودتر بترکه برندس.

و اما توت فرنگیای خود فرنگ

هر وقت هوس توت فرنگی کنی می تونی بری تو فروشگاه

و یه بستشو برا خودت بخری .

البته اگه بتونی بستۀ توت فرنگی رو از بستۀ سیب درختی

تشخیص بدی. کار سختیه مخصوصا وقتی با اون سیبای سرخی

که دون دون زرد روش داره سرو کار داشته باشی.

بگذریم از ظاهر بازار گرم کنش

اگه چشاتو ببندن و بهت بدن بچشی شک میکنی بین

خیار پوسیده و سیب زمینی پخته.

 

 

حکایت منم حکایت توت فرنگیه

هر چی بزرگتر میشم بی مزه تر می شم.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک