دانه های ریز


+ آرزوهایم وای!

آرزوها هر روز، در دلم جوشیدند،

مثل پروانه به دشت،

مثل گلبرگ سپید اولین گل به بهار،

یک به یک زاده شدند،

بر دل شیشه ای ام تابیدند

تا به امروز هزاران رویا،

آرزویی شده اند،

رشته هایی پر نور، که به هم تافته اند،

ریسمانی به هم آورده پدید،

چه ستبر و چه بلند!

به بلندای زمان،

تا به خوشبختی من، از زمین تا آسمان..

ولی افسوس که امروز، اینجا،

ریسمان من و تو،

حلقه ای گشته سیاه، بسته بر گردن من،

اعتمادی به زمین نیست دگر،

و هر اندازه که من تنهایم،

زیر پایم خالیست..

ابن منم من تنها،

دستهایم بسته است،

گردنم از غم سنگین تنم بشکسته است

در هوایی پر اندوه و حسد آویزان،

از طنابی که مرا، تا به خدایی نرساند

تا به شعری حتی،

یا که رویی خندان..

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک