دانه های ریز


+ تولد تولد تولدتون مبارک...

امروز برای اولين بار توی اين ديار يک قاصدک ديدم.تو گوشش گفتم «بابايی ،اشکان، تولدتون مبارک» و فوتش کردم به آسمون.شايد بهتون نرسه آخه يک کم کج و کوله بود.شايدم قاصدکهای کج و کوله مال خبر بردن به آسمون باشن.نمی دونم.

هميشه از اينکه تولدتون تو يک روزه هيجانزده می شدم. پارسال کلی با مامان مشورت کردم که ببينم چی لازم دارين رفتم براتون خريدم.هيچوقت فرصت نشد ازشون استفاده کنين.سه روز بعد همون دو تيکه لباس خون آلودی که تنتون بود رو هم از تنتون در آوردن و گذاشتنتون زير چند خروار خاک.هر سه تا با هم.انگار قرار گذاشته بودين سه تايی با هم با من قهر کنين...

بابايی!دختر يکی يه دونه ات ،جيگر طلا ،مه پيکرت،گند عسلت،اسم مامانش اَشتَبه ،دختر عزيز دردونه ات ،ديوونه شده.نمی تونه خودشو آروم کنه.نمی تونه فکرهای خوب خوب کنه.داره ذره ذره آب می شه .حرفها تو دل کوچولوش می مونه.درداش عذابش می ده.

بابايی! نيستی که شبها گريه اشو از پشت در اتاقش بشنوی و يک نامه براش بنويسی و صبح قبل از اينکه بيدار شه رو ميزش بذاری.بعد وقتی بيدار شد ببينتش و ذوق کنه و براش بشه حجت.که توی همه دنيا فقط منطق يک نفر رو قبول داره و اون يک نفر تويی.

بابايی! دخترت هنوز همونقدر لوس و محتاجه اما ديگه شمارو نداره.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک