دانه های ریز


+ مولانا جلاالدین محمد بلخی دیوان شمس

رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن   ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها   خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو، هم در بلا نیفتی   بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده، در کنج غم خزیده   بر آب دیدهٔ ما، صد سنگ آسیا کن
خیره کشی است ما را، دارد دلی چو خارا   بکشد، کسش نگوید: تدبیر خون‌بها کن
بر شاه خوب رویان واجب وفا نباشد   ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد   پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری، در کوی عشق دیدم   با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد   از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن
بس کن که بی‌خودم من، ور تو هنر فزایی   تاریخ بوعلی گو، تنبیه بوالعلا کن

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک