دانه های ریز


+  

فریاد از این بغض زهر آگین،فریاد!

دیگر اشک دوای دردم نیست.

آرزوی پر پرواز،خیال خام کودکی ام بود و امروز،

آرزوی دویدن تا انتهای آبی صحرا،

تنها تصویری مبهم از خاطراتی دور است.

چه تلخ است این ابهام ،

چه تلخ است طعم شیرین خاطرات مبهم را زیر دندان داشتن،

نا امید از تکرار.

و تلختر از آن ،اینکه تمام خاطرات مبهم فکرم،بی صداست.

صدا هرگز نمی ماند ،حتی گنگ حتی بی رنگ.

چه عاجزانه در این دیار گم گشته ام،

در این شب تار،

هر چه می جویم جایی برای ماندن نمی یابم.

همه در این دیار پریشانند،

گمگشته از پریشان حال سراغ مأمن خویش را می گیرد؟

فریاد از این تناقض مکرر فریاد!

 

                ***                 

به دنبال چه هستی؟چه می خواهی؟ چه می جویی؟

 

               ***

خدای را نه منطق کوچک من ساخت،

نه حرف بی اعتبار مردان خود پرست.

خدای آن هنگام زاده شد که کودک از مادر خود پرسید:

چه کسی مرا در درونت قرار داد؟

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک