دانه های ریز


+ انتظار

انتظار،

چون شب از نیمه گذشت،

همچو کابوس شد و،

دیده دوخته بر پنجره را سخت بخست.

شب چونان خیمه تاریک به جانم گسترد،

صبح روشن به کجا شد،

که دگرباره نشد با شب دیرین به نبرد؟

شب دراز آمد و سرما به وجودم پیچید،

کم کمک نور امید، به خیالم یخ زد،

قلبم از کار فتاد،

روح سردم خوابید..

ملک الموت آمد، پوزخندی به لبش، جام زهری در دست

گفت از این جام بنوش،

مگرت مرگ رساند تا به گرما و خروش،

دست من یخ زده بود، جامش افتاد و شکست!

زنده ماندم به غم و رخوت و تنهایی خویش،

زخم خنجر ز تمنای محال،

به دل خستهء ریش..

در میان رنگ خاکستری اطرافم،

ناگهان نقطه سبزی دیدم،

سرزده از دل بی رونق این خاک سیاه،

نور گنگی از دور، می چکد بر بدنش،

از پس ابر و مِه و دود و یخ و کینه و آه..

آری آری انگار،

لحظه رستن و برخاستن است،

دانه از خاک برون آمده است،

رنگ او رنگ امید، روح تازه به زمین خواستن است

من دگر خسته از این تکرارم،

نور خورشید بتاب، یخ خاکم بشکن، می شکفم،

چه کم از ساقهء اِستاده به گلدان دارم

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک