دانه های ریز


+ خانه ای بالای ابرها ... رویای کودکی هایم

بر فراز دشت بی انتهای ابرهای جوان،

چه بی ریاست آبی تک رنگ آسمان

و انعکاس طلوع خورشیدی بی دریغ،

بر گلبوته های ابرها،

رنگ طلای ناب محبت است،

گرم، چونان نوازش دستانی مهربان،

رنگ دل انگیز فصلی بی سایه،

رنگ با تو بودن...

***

در افق های دور،

آنجا که آسمان تمام می شود، امّا،

خاکستری غمناک زمین پیداست

که ادعایش، سرخی رگه های خورشید عشق را بر هم میزند،

چه رنگ دلگیریست سرخ چرک!

سرخ ماتمزده!

سرخ ملول!

رنگ اندیشه، آنگاه که سنگ قبر عشق می شود..

رنگ مرگ،

رنگ مفلوک زیان ها و سودها..

***

زمین امّا خانه اجدادی من است،

نه رخصت فروش دارمش، نه تاب فراموشی..

همانجاست که تمام خاطرات رنگ رنگ زندگی ام،

لا به لای انگشتان تیره اش،

بایگانی شده است

و من،

گیج و مبهوت،

از درک تمام این فاصله ها،

میان آسمان و زمین،

میان اندیشه و احساس،

در سکوت این شب سیاه،

با رویای رنگ ناب آسمانی مهربان،

به خواب میروم...

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٦ مهر ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک