دانه های ریز


+ انتظار...

همیشه در مورد آینده ای که  پیش رومه خیالپردازیهایی داشتم.شاید رسیدن به اون چیزی که بهش فکر می کردم خیلی هم برام مهم نبود،چیزی که خوشحالم می کرد همون فکر کردن بود.دانسیتۀ فکر و خیالهای روزانه ام سال قبل از کنکور به بیشترین حدش رسید.حدس زدن علتش کار خیلی سختی نیست.کار های مختلف زیاد می کردم.اما همیشه قبل از اینکه حتی الفبای اون کار رو یاد بگیرم،خودم رو در بالاترین حد ممکن توی اون کار تصور می کردم.میگن وصف العیش،نصف العیش،من هم با همین نصفه نصفه ها واسه خودم بساط عیش و نوش راه انداخته بودم!

الان که فکرشو می کنم می بینم برای فکر نکردن به گذر لحظه ها بهترین چاره پناه بردن به خیالاته.بعد از تصادفم وضع اسفناکی داشتم.توی اون کشتارگاه! تنها چیزی که بهش فکر می کردم ،رها شدن بود.دکتر گفته بود سه ماه بعد می تونم راه برم.خوب من هم به سه ماه بعد فکر می کردم.به ترمیم تدریجی بافتهای استخوانی،به تمرینها ، به برگشتن به زندگی عادی ام و به ترم بعد که می رم سر درس و مشق.شاید اگر بد شانسیهای پیاپی و ندانم کاری اون جراح نبود ،واقعاً هم این خیالات به واقعیت می رسید.اما خوب نشد .به ترم بعد که نرسیدم که هیچ،کارم به جایی رسید که اطرافیان برای زنده موندنم دست به دعا بلند کردند.هر بار که ذره ذره امید رو در دلم می ساختم و با خیال به آینده روزهامو میگذروندم،یک اتفاق جدید باعث می شد تا همه چیز به هم بریزه و هر بار بعد از یک مدت دوباره شروع به ساختن امیدم می کردم.این امید بیگناه رو انقدر ساختم و انقدر خراب شد که از بار آخری که اون جملۀ معروف «سه ماه دیگه » رو بهم گفتند و امیدم نا امید شد،دیگه نتونستم بسازمش.دیگه تخیلی برای گذروندن این روزها برام نمونده .

اوایل فکر می کردم که پیر شدم،از همین فلسفه بافیهای مضحک که هر آدمی یک سری برای خودش داره.امّا الان یک تصمیم بهتر گرفتم.دیگه بهش محل نمیذارم،می خواد ده تا از این سه ماه دیگه ها مونده باشه.روزی که برگردم سر کلاسهام ترم هفتم هستم و بیست و یک سالمه!(با این فرق که چند تا تجربۀ جدید دارم ،نه که پیر شدم.)

فردا روز خوبی خواهد بود الان مدتیه که منتظر رسیدن این روز هستم.ندای عزیزم پیش ما میاد.در مورد دختر کوچولوش و احساساتی که نسبت به این ریزه میزۀ با هوش دارم، خیلی چیزها برای گفتن توی قلبم هست.امیدوارم دیدن دوبارۀ نیکی کوچولو باعث بشه که حرفها از دلم به زبونم بیان.

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک