دانه های ریز


+ احمد شاملو

در اینجا چار زندان است،به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر

از این زنجیریان یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی، به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن، به خون نانفروش سخت دندانگرد، آغشته است

از اینان چند کس در خلوت یک روز بارانریز، بر راه رباخواری نشستند

کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جستند

کسانی نیم شب در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند

من اما هیچ کس را در شبی تاریک وطوفانی نکشتم

من اما راه بر مرد رباخواری نبستم

من اما نیمه های شب زبامی بر سر بامی نجستم

در اینجا چار زندان است،به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر حجره چندین مرد در زنجیر

در این زنجیریان هستند مردانی که مُردار زنان را دوست میدارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هرشب، زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد

من اما در زنان چیزی نمی یابم گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش

من اما در دل کُوهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی، که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند، با چیزی ندارم گوش

مرا گر خود نبود این بند، شاید بامدادی، همچو یادی دور و لغزان میگذشتم، از طراز خاک سرد پست

جرم این است

جرم این است

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک