دانه های ریز


+ حکایت پیری مستجاب الدعوه..

روزگاری در دهی کوچک پیرزنی خیرخواه و مستجاب الدعوه می زیست. پیرزن، سیاه چرده و ناموزون بود و چشمانی به غایت لوچ داشت. در تمام عمر خویش جز دعا برای دردمندان و بینوایان و در راه ماندگان هیچ از خدای خویش طلب نکرده بود. روزی زنی زیباروی از کنار خانه پیرزن گذر کردی و از سر صدق و صفا به پیرزن سبدی از میوه های تازه باغ خویش دادی. پیرزن آن بگرفت و با خویشتن گفت حقا که خدای تعالی در خلقت این زن نهایت گشاده دستی را به خرج داده و از جمال و زیبایی هیچ از وی دریغ نکرده است. صبحدم، پیرزن به وقت دعا دیگر بار چهره زیباروی را به خاطر آورد و با خدای خویش همی گفت: عمریست که مهربانی به حق بندگان مفلوکت را طلب کرده ام و تو ای رحمن همه را به ایشان داده ای، این بار حاجتی دارم از برای خویشتن، مرا از زن زیباروی دهقان زیباتر کن و رحمت خویش را بیش از پیش بر من عیان!

باری، چندی بعد آتش به خانه زیباروی درگرفت و زن هنگامی که برای نجات کودکش تقلا می کرد، در آتش سوخت. آنچنان که از صورت زیبا و شمایل موزونش هیچ نماند جز گوشتی ملتهب پوشیده با لخته های خون. که نه تنها لوچ چشمی نتراشیده بل تمام جزامیان ده از او زیباتر می نماییدند..

پیرزن چون این قصه شنید فریادی از جان برآورد و سجاده اش سوزانید و دیگر هیچ لب به دعا نگشود..

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک