دانه های ریز


+ ...

چرخدنده را می چرخانم، خلاف عقربه های ساعت، چه لَخت، چه سنگین! یک دور، باصدایی مهیب تر از فریاد ببری که به زنجیر کشیده اند تا آدمها از نزدیک نگاهش کنند، با صدایی بلندتر از رعد و برق آسمان پاییزی کوهستان،سه دور، با صدایی گوش خراش تر از سوت قطار وقتی درست کنار خطوط آهن ایستاده ای، شش دور، چیزی شبیه بوق تریلی، درست در آن لحظه که ترمز می گیرد اما چیزی از سرعتش کاسته نشده آن دم که از رویت رد میشود...

چشمهای بسته ام ناگهان باز می شوند و دستان ناتوانم تقلا می کنند تا چرخدنده را کمی بیشتر بچرخانند، به اندازه یک هزارم رادیان...

زمان را به عقب بر میگردانم، چند ساعت قبل از بوق، قبل از صدایی که سالهاست در تار و پود وجودم طنین انداخته است...

این بار آن تصمیم ناگهانی را نمیگیریم، این بار به سفر نمیرویم، این بار در خانه می مانیم، این بار زندگی مثل همیشه پیش میرود، حساب شده، از روی برنامه و این بار ما خوشحال می مانیم...

دستانم دیگر قدرت نگه داشتن چرخدنده را ندارند، از زیر انگشتان عرق کرده ام در میرود و با سرعتی باور نکردنی در جهت عقربه های ساعت می چرخد و مرا به زمان حال  پرتاب می کند...

من اینجا در سرزمین رویاهای بارانی ایستاد ام، سرزمین درختان سبز با ابرهای سیاه و رگبارهای بی  پایان بهاری..

من اینجا بین بودن و تظاهر به بودن خویش مانده ام.. من اینجا بر قله پیروزی های خیالی خویش و دره دلتنگی های بی امانم ایستاده ام و باران، شوری اشکهایم را با خود به زمین حاصلخیز سرزمین رویاها می برد... 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک