دانه های ریز


+ پنجشنبه آخرین روز آزمایشها...

امروز به رسم این چند هفته، ساعت هفت و نیم از خواب بیدار شدم، آب را جوش آوردم و یک لیوان چای کارامل درست کردم و با یک تکه شکلات و سه تا گردو، ته تمه خوراکیهای باقیمانده در خانه، خوردم. در تمام این مدت به نتایج آزمایشاتم فکر می کردم که باید امروز می گرفتم. آخرین آزمایش، درست یک روز قبل از دفاعم و به این فکر می کردم که چقدر خوب میشود اگر اینبار جواب مطلوب بگیرم ...

لا به لای این افکار به وسایلم فکر می کردم که باید تا پیش از جمعه شب آنها رو به خانه یکی از دوستام برسونم و خونه رو برای همیشه به نفر بعدی تحویل بدم. اضطراب و نگرانی با حس غم رفتن مخلوط شده بود، آنقدر که وقتی پام رو از خونه بیرون گذاشتم از دیدن برف شدیدی که می بارید جا خوردم. نه که برف عجیب باشه، نه، امسال این شهر ترکید و ترکوند از شدت بارندگی. اونقدر که از زمستان و سرما خسته شدم و از بارندگی بیزار. اما این بار نوع برف عجیب بود، از اون برف های ریز که تا شعاع یک متری هم قابل دیدن نیست. همه جا سفید!!

این بود که بهت زده از حال هوای دفاع بیرون اومدم و توی همون  چند ثانیه که دم در ساختمون خشکم زده بود، به سالها پیش پرتاب شدم. تهران، دوران کودکی، پر پر می زدیم برای یک قطره باران که از آسمان می چکید. صبح های زمستان با این امید از خواب بیدار می شدیم که برف باریده باشد و زمین سفید باشد و هیچ خبری نبود.. مادرم میگفت این برف ریزه که میشینه و میمونه رو زمین، و من تمام زمستان دعا می کردم که برف ریز ببارد. از همان برفها که همه جا را تار می کند و سفید...

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک