دانه های ریز


+ آفتاب زمستانی

دریاچه، نور آفتاب زمستانی را دوچندان می کرد.. اینجا جاییست که ریل قطار بین شهری، درست از کناره دریاچه می گذرد.. منظره ای بی نظیر! به همراه گرمای ملایم آفتاب کمیابی که ازپنجره قطار بر گونه های یخزده ام می تابد.. 

دلم تنگ است.. انگار هنوز قلبی در سینه دارم که تنگ می شود که دوست می دارد.. با تمام شک ها و شبهه ها دوری ها و فراموشی ها..

انگار هنوز چیزی در من می تپد،‌ در پس لایه های یخ و برف، در پشت سرمای رسوخ کرده در اعماق وجودم از یخبندان این دیار.. از یخبندان نفس آدمهایی که در زمین راه می روند با روحی مرده.. 

دلم تنگ است.. 

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک