دانه های ریز


+ (می گریم به یاد برادرم که چشمانش حلقه ای از زنجیر شد...)

* « ... تازه دیدم حرف حسابت منم، طلای نابت منم،

تازه دیدم که دل دارم، بستمش،

راه دیدم نرفته بود، رفتمش...

جواب زنده بودنم مرگ نبود...

مردن من مردن یک برگ نبود...

اون همه افسانه و افسون ولش؟

این دل پر خون ولش؟

دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟

تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟

خیابونا، سوت زدنا، شپشپه بارون ولش؟...

گفتی بیا زندگی خیلی زیباست، دویدم،

چشم فرستادی برام تا ببینم، که دیدم...

آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟

مات و پریشونم کنی که چی بشه؟

پریشونت نبودم؟

 من حیرونت نبودم؟

تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه،

اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه...

گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه،

انجیر میخواد دنیا بیاد، آهن و فسفرش کمه...

چشمهای من، آهن انجیر شدند،

حلقه ای از حلقهء زنجیر شدند...

عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم،

چشم من و انجیرتو بنازم...»

* شعری از حسین پناهی (از مجموعه سلام-خداحافظ)

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک