دانه های ریز


+ غریبانه..

آشنای چشمانت، آوازی غریب می خوانند،

چه دلخسته از غربت نگاهت گریزانم ای دوست.

مهربان دستانت، شراره آتش می سرایند و هزار افسوس،

عصر یخبندان تنهایی من خورشیدی جاودانه می خواهد

من از بازی بزرگان بیزارم ، تو به بازی کودکان مشتاق

و بی هیچ تناقضی

بینمان دیواریست

از جنس تردید، از جنس غربت، از جنس «نمی دانم» های بی پایان

خوشا آن دم که به یاد رفتگان، شراب شادی خویش بر خاک می پاشیم..

اما کدام شراب؟

کدام شادی؟

من نعره دلخراش« زنده به گور» افکنده را می شنوم..

تو به من پناه نمی آوری

تو از خویشتن گریزانی ای «آشنای غریب»..

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک