دانه های ریز


+ یک حس آرام برای رهایی از آشوب امتحان

ساعت ٧ بعد از ظهر یک روز نیمه ابری بهاری است. آفتاب هر از چندی از پشت ابرها بیرون می آید و باز آن پشت ها پنهان می شود. آب و هوای عجیبی دارد این شهر، انگار تابستان هرگز نمیخواهد بیاید. کتاب و دفتر و کاغذ پاره های مشق و مدرسه دور و برم پخش زمین است، و من، مثل تمام روزهای بحرانی امتحان، چه میل وصف ناشدنی دارم برای درس نخواندن.

ساعت ٧ بعد ازظهر یک روز نیمه بهاری است. روی کاناپه صورتی رنگ صاحبخانه قبلی نشسته ام. همان کاناپه که هرچه اصرار کردم کسی از خانه نبردش و من هم با حس «جور دیگر نگاه کن» همیشگی ام برایش روکش و بالشتک دوختم و حالا چقدر دوستش دارم.

بعد از ظهر یک روز تعطیل است، یادم نرفته که درسها را نخوانده ام. صدای تیک تاک ساعت مرا با خود به دنیای دیگری می برد، و بعد از ظهر یک روز تعطیل بعد از آواز عصرانه گنجشکها، این تنها صدایی است که می شنوم. اینجا در آپارتمان نقلی دانشجویی ام تنها صدای تیک تاک ساعت را می شنوم و صدای وجدانم را که به تناوب ثانیه ها در من میگوید «درسهایت مانده».

سکوت، مرا به دنیای خاطرات پر سر و صدایم می برد. چه روزهای عجیبی بود روزهای تنهایی در آپارتمان ۴۴٢ بلوار مرزداران. پس زمینه صدای اتوبان های اطراف، همهمه مردم کوچه و فریاد کودکان هنگام بازی وقت و بی وقتشان، صدای لج بازی بی پایان کودک همسایه دیوار به دیوار، صدای سیفون همسایه بالایی هر چند دقیقه یک بار همراه با صدای پر شدن مخزن به مدت چند دقیقه و صدای بی وقفه کبوتر ها روی بالکن خانه.

چند سال پیش از آن، خودم تمام هیاهو و سر و صدای اطراف بودم. چقدر همه چیز فرق کرد. آن روزهای پرهیاهوی کودکی و عشق گذشت. آن روزهای «قطعات ادبی عاشقانه» و آن روزهای نگاه های مشتاقانه و آن روزهای درد دل های بی پایان دخترانه و آن روزهای بگومگوهای خواهرانه و آن روزهای نصیحت های پدرانه و آن روزهای بنفش و نارنجی.

چقدر همه چیز سبز و آبی و آرام است اینجا. چقدر بزرگتر از پیشم و چقدر محتاط تر و چقدر بد بین تر و چقدر منطقی تر. و درسهایم چقدر زیاد تر از «از زیرشان در رفتن» است.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک