دانه های ریز


+ پيامبر!

گفتم خداوندا، از وجود خویش مرا منظری نشان ده،می خواهم ببینمت.آنگاه در برابرم پشه ای ظاهر گشت و شروع به پرواز و هیایو کرد،اما من هیچ ندیدم.

گفتم خداوندا،دستانم را لمس کن مگر اینگونه احساست کنم.آنگاه پشه ای بر روی انگشتانم نشست،و جای جای دستانم را گزید.اما من هیچ نفهمیدم.

گفتم خداوندا، مرا از کلام خویش سخنی گوی ،می خواهم اینگونه رهنمونم سازی.آنگاه پشه ای دور سرم چرخید و در گوشم ساعتها وز وز همی کرد.اما من هیچ نشنیدم.

خدایا،مصّبت را،برای پسرک کافر به شکل ابر و گل و نسیم و پروانه ظاهر می شوی برای ما در شمایل پشه؟باز هم شکر گویمت که آنوفل نبودی و حامل مالاریا.شکر.

آه که با این مناجاتهای شبانگاهان که با تو دارم و تا سحر بیدارم از آواز بالهایت،خیلی زود الفبای وحی را فرا خواهم گرفت و کتاب آسمانی خویش را خواهم نوشت.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک