دانه های ریز


+ روح بيمار،

ببین، از دستت کلا فه ام.خیلی وقته که می خوام درست و حسابی بشینم باهات صحبت کنم.این حرفهایی هم که بهت می گم، واقعاً از روی بد جنسی یا چه می دونم حسودی یا ناراحتی نیست.من فقط احساس می کنم که باید بهت بگم همین.ناراحت هم می شی می دونم اما می خوام کمکت کنم باور کن.من همیشه با خودم فکر می کردم که تو چرا این طوری عمل می کنی.اصلاً انگیزه ات برای این جور رفتار ها چی بوده.ببین حالا به هر دلیلی که من نمی دونم و نمی خوام هم بحثش رو وسط بکشم،تو به یک قدرتی رسیدی.گیرم که حقّت هم بوده. گیرم که صلاحیت هم داشتی.خوب نوش جونت.نمی گم هر کی به قدرتی می رسه وظیفه داره دست ضعیف ضعفا رو بگیره ها،نه ،البته حالا یکی این وسط این کار رو بکنه  خوب از مهربونی و بزرگی خودشه،ولی در کل می خوام بگم وظیفه ای در کار نیست.در مورد تو هم حالا گیرم که هزار نفر هم اومدند پاچه ات رو چسبیدند که ما بد بختیم بیچاره ایم به دادمون برس،تو هم خوب دلت نخواسته. مال خودت بوده اختیارش رو داشتی نخواستی بدی،باز  هم نوش جونت.اونها هم چشمشون کور دندشون نرم برن در خونۀ یکی از تو خل تر رو بزنند.تا اینجاش درست.مشکل من با تو درست از بعد از اینجا شروع میشه.یعنی از اونجا که اون مادر مردۀ بد بخت نه تنها خیری ازت نمی بینه که می زنی شل و پلش هم می کنی هر چی هم داره ازش می گیری بعد مجبورش هم میکنی که جلوت تعظیم کنه و ازت تشکر کنه.تازه کاش به همین سادگی ها بود.یه جورایی که هیچ کس هم نفهمه،انقدر شکنجه اش میدی ،انقدر عذابش میدی که به مرگ راضی بشه.تازه اون وقت هم  نمی زنی بکشی راحتش کنی آخه واسه تو که کاری نداره،انقدر آدم کشتی که برات عادیه.ولی می شینی هی انگولکش می کنی. هی اذیتش میکنی.از زجر کشیدنش لذت می بری .خنک می شی انگاری که می خوای ازش انتقام بگیری.حالا انتقام چیرو؟ اونو دیگه فقط خودت می دونی و خودت. اخه بزنم به تخته تو که واسه خودت همه چیز داری.اصلاً کسی تاحالا چیزی ازت نگرفته که بخوای انتقام بگیری.پس در کل با کارهایی که ازت دیدم باید بهت بگم که متأسفانه این عقده ای بازیها فقط از یک بیمار روانی بر میاد و تو بیمار هستی. روحت مریضه.مشکل داره.آره جونم.بیماری روحی فراوونه تو هم ازاین جریان مستثنی نموندی.جنونٍ آزار داری.این بیماری کاملاً شناخته شده است.حتی اسم هم داره فکر کنم سادیسم یا مازوخیسم یا یه چیزی تو همین مایه ها. اصلاً اسمش چه اهمیتی داره. مهم اینه که تو داریش خیلی هم چیز مزخرفیه. حالا خودت شاید نفهمی ولی ماها که می بینیمت که می فهمیم چه مصیبتیه.خوب البته حق هم داری .نمی خوام بی انصافی کنم همه کاسه کوزه ها رو سرت بشکنم.همیشه بیماری های روحی به خاطر مشکلات و کمبودها بروز می کنه.بزرگترین و تنها مشکل تو هم اینه که تنهایی.می فهممت.این همه سال تنهایی حتماً خیلی بهت فشار آورده که عوارضش این طوری یکهو قلنبه شده زده بیرون.بشین با خودت یک کم فکر کن ببین این  دیوونه بازیها که در میاری آخه مشکلت رو کم می کنه؟حالا گیرم که حال می کنی دیوونه بازی در بیاری که مطرح بشی و همه جا اسمت رو بگن.خوب بیا یک جور دیگه دیوونه بازی در بیار.مثلاً اگه یکی یک چیزی ازت خواست بهش بده یا مثلاً به جای اینکه هی بزنی تو سرش هی لهش کنی، هی بیارش بالا .هر کی هم حسودی کرد بیارش بالا باز یکی دیگه حسودی کرد اون یکی رو بیار بالا.انقدر این کار رو بکن که دیگه هیچ کس حسودی نکنه.تازه تو که عقده داری مردم جلوت خم و راست شن،اینجوری شاید خیلی هم بیشتر و صادقانه تر برات این کار رو بکنند.خلاصه اش اینکه مهربانی، تا حالا چیزی از کسی کم نکرده. از تو هم کم نمی کنه.یک کم مهربون باش. برای خودت می گم.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک