دانه های ریز


+ حرف ها در گلو می ماند،

دلم که می گرفت سر خرم را کج می کردم طرف شرق، یکراست سمت خانه خاله، روزهای تعطیل از تونل رسالت ده دقیقه ای می رسیدم آنجا، ده دقیقه از غرب تا شرق تهران! با خاله حرف می زدیم، خیلی وقتها بحث می کردیم، بعضی وقتها هم جدل، گاهی اوقات هم بغضمان می ترکید از دلتنگی، اما بیشتر می خندیدیم، از آن خنده های قاه قاه، بعضی وقت ها هم دل درد می گرفتیم از خنده!

خاله را از قدیم دوست داشتیم همیشه با حرفهایش می خندیدیم، چه شاد بود چه غمگین دورش را هاله ای از انرژی های مثبت احاطه کرده بود که به تمام آدمهای اطرافش منتقل می کرد، یاد برادرم به خیر، التماسش می کرد تا پیشمان بیاید...

مادرم که رفت...

من و خاله هر دویمان تنها شدیم...

شاید جای خالی آنها مارا به هم نزدیکتر کرد. روزهای سختی بود و هست برای من و برای او...

مادرم که رفت...

خاله را بیشتر از قبل دوست داشتم، او برای من یادگاری بود و من برای او. دیگر زیر و بالای حرف هایش را هم می شناسم، ف که بگوید تا فرحزاد می روم...

حس شکنجه است وقتی در تنهایی و غربت و دلتنگی، هیچ خبری هم از ولایت خویش نداشته باشی! هیچ خبری از خاله که دلتان برای هم پر می زد و می زند. بعد از چند ماه بفهمی که کسالت کوچکی بوده که برطرف شده، یک عمل جراحی ساده!!!

دلم می خواهد برگردم...

دلم می خواهد همه چیز را به هم بکوبم و برگردم...

یاد بیمارستان که می افتم هنوز تمام وجودم می لرزد، یکی دو ماه تمام خاله بالای سرم بود، عزادار خواهر و شوهرخواهر و خواهر زاده و شوهرش بود و به روی من می خندید تا مبادا بو ببرم که خانواده ام را از دست داده ام، کارش را ول کرده بود، شب ها تا صبح بیدار بود از صدای گریه ها و ناله های مریض معجزی! یاد آن شب ها که صبح نمی شد و آن روزها که هر چه مشمردم تمام نمی شد هنوز می لرزاندم...

حالا من سر پایم و خاله می گوید دخترم چه زجری کشید با آن همه عمل جراحی!

نفرین به موجی که ما را از ساحلمان متواری کرد، نفرین به زمین با این همه پستی و بلندی و...

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک