دانه های ریز


+ راز را نمی دانم...

به انگشتانم نگاه می کنم، مادرم اینجاست همینجا کنار من که انگشتانم را در دست گرفته است،

راز را نمی دانم،‌ هیچ کس با من از این قصه سخن نگفته بود

قصه فرداها که به آنی دیروز می شوند...

خیالش هست، حی و حاضر ولی گرمای وجودش دیگر نیست،‌ به گمانم مرده است،

به همین سادگی...

آری آری اشتباه نمی کنم من برادری دارم، بلند بالا مثل سرو با رویی چون ماه خندان

آری من تنها فرزند نیستم من برادری دارم اما...

او مرده است

به همین سادگی

که تو خاموش می شوی و چشم به زمین می دوزی از اندوه...

راز را نمی دانم،‌ هنوز هیچ کس با من از این قصه سخن نگفته است

قصه گرمای خانه ام که به آنی سرد و سیاه می شود...

مادرم در خانه به انتظار من نشسته است، مادرم چراغ خانه مان را هنوز روشن نگاه می دارد.

پدرم مرا به این سفر دور فرستاد،

با هزار امید و آرزو که برای من داشت،

برای تنها دخترش ...

حالا خودش در  خانه نیست

هنوز از کار برنگشته است،

شاید هم در راه مانده

شاید مرده باشد،

به همین سادگی که در آگهی ترحیم هجده شهریور ماه می خوانی اش...

راز را نمی دانم، راز را نمی دانم

دیگر وقتش است،

کم کم دارد دیر می شود،

باید کلیدی باشد، جایی همین نزدیکی ها، کنار تاقچه یا زیر خاک گلباغچه...

مادر بزرگ کلید را در کفشی می گذاشت،

کفش ها را باید خوب بگردم

دیگر دارد دیر می شود...

فردا، خورشید که بیاید به او رازش را خواهم گفت...

مادرم را در دریاچه ژنو دیده ام،

آن دور ها شنا می کرد

روی آب خوابیده بود

مثل همیشه...

مثل همیشه زیبا بود،

شاید خواب بود یا رویا...

شاید من،

شاید من مرده باشم

به همین سادگی که دیگر خود را نمی یابم،

میان خیل آدمها که دیروز زاده شده اند و فردا می میرند...

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک