دانه های ریز


+ نوشته های پراکنده

دوباره آفتاب شد.بچه ها حوض های باد کنکيشونو آب کردند و پريدند توش.وقتی می بينمشون ياد جوونيهای خودم می افتم. حوض يک متری خونه مامان جون اسمش بود استخر مامان جون.جالب اينجاست که توی همون يک متر هم غرق می شديم!عجب دوران جالبيه دوران ريز بودن!

***********************************************

چند روز پيشا دختر همسايه که حدود سيزده سالشه به موهاش روبان سفيد زده بود . وقتی ما رو ديد اومد به طرفمون و با خوشحالی گفت امروز مامان بابام ازدواج کردند.دوباره يه موضوعی پيش اومد که ياد نصايح گهر بار خاله بيفتم که هميشه می گه :دختر و پسر بايد چند سال با هم رفت و آمد کنند و وقتی کامل همديگه رو شناختند اونوقت ازدواج کنند.نتيجه چند سال رفت و آمد اين همسايه ها هم يک دختر سيزده ساله و يه پسر هشت ساله است(باز جای شکرش باقيه که بالاخره همديگه رو شناختند.)احتمالاً برای يک کاری(از همين کاغذ بازيها که همه جای دنيا رايجه) به سند ازدواج نياز داشتند،وگر نه اين طرفا  ديگه ازدواج از مد افتاده.آدم مگه ديوانه است خودش رو اسير اداره جات و دادگاه و وکيل و اين حرفها بکنه؟

**********************************************

نيما داره مياد اين طرفا. ديدن يک دوست بعد از دوران طولانی غربت و تنهايی و گوش به زنگ تلفن بودن خيلی هيجان انگيزه نه؟ تو اين چند ماه اولين باره که انگيزهء تمرينات فيزيو تراپی رو پيدا کردم.

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک