دانه های ریز


+ سقوط يا عروج؟

آسانسور سقوط می کند. با سرعتی عجیب اما بعد هر چه می رود به زمین نمیرسد. گویی تا مرکز زمین پیش می رود!  تا جایی که از انتظار رسیدن به زمین خسته می شوم. لحظه اول از فکر سقوط می ترسم اما بعد وقتی مدتها در  سیاهی مطلق آسانسور منتظر می مانم همانجا می فهمم بدون هیچ دردی در سانحه سقوط آسانسور مرده ام و بعد وقتی مرگ خویش را پذیرفتم وارد بهشت می شوم!

جایی شبیه خانه های اشرافی و یا کاخ پادشاهان قاجار با پنجره های بلند و پرده های مخمل قرمز رنگ با فرشهایی نفیس که کل سرسرا را پوشانده اند و تخت های بزرگ. تصویری که شبیه مسجدی مفروش است با تزئینات اشرافی! گوشه و کنار کاخ آدمها نشسته اند و با هم حرف می زنند همه با لباسهایی ساده و سفید. از میانشان تمام مردگانی که می شناختم را می یابم! هیچ کس حرفی از مرگ نمیزند.

و بعد آدمهایی که در زمین می شناختم یک به یک وارد کاخ می شوند با آخرین تصویری که از آنها در ذهن دارم. هنوز درک بی زمانی برایم سخت است چون تازه از اسارت زمان آزاد شده ام. خیلی زود می فهمم که تمام سالهای زمینی به چشم به هم زدنی می گذرند و آدمها یکی بعد از دیگری می میرند و به اینجا می آیند! همه چیز روشن است روشن تر از آنچه که خیال می کردم . اما بعد چه خواهد شد؟...

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک