دانه های ریز


+ و عاشقانه های من...

و عاشقانه هاي من،‌چو كودكانه هاي دور،ميان تار وپود عمر،به جبر دست سر نوشت،

گم شد و جز فسانه اي،از او نماند و قصه اش،درون آن كتاب شعر،‌چه بي فروغ جا گرفت.

***

چونان ستاره هاي دور، كه در سياهچاله ها،‌حبس و اسير مي شوند،‌به او نگاه مي كنم،‌ولي نه نور بینمش نه گرمی و حرارتش،

ز اعوجاج اين فضا، درون قلب سنگي ام، بدان كه روزگار من چه شد در آن زمان دور، ز آتش  مرارتش.

***

به ياد مي نياورم، چگونه آمد از كجا،‌چگونه شد،‌چه دم، چرا،

ولي غمم به ياد هست،‌كه هستي ام به باد داد، جواني ام چو غرقه ساخت، ميان سيل گريه ها.

*** 

زمين و چرخ روزگار  چو بر شكست قامتم،

‌زمان به سيم آهنين،‌بند زد و دوباره ساخت،‌ قلب شكسته از غم ام،

دگر به خواب و خلسه هم،  نبينم اين دل سياه، ميان عاشقانه ها، دوباره كودكي كند!

شنيده ام كه آدمي به عشق زنده است و من، نه مرده ام نه زنده ام، به من بگو پس اين جسد، در اين زمين چه مي كند؟

*** 

از اين سخن مهيب تر شنيده اي كه يك زمان،‌معشوق ساليان دور،‌كه هيچگاه به عشق خسته دلت نظر نكرد و هرگز از فسانه ات خبر نشد،

به اعتراف مستي اش، بگويدت كه در همان زمان دور، عاشق ديگري شد و چو شمع سوخت از غمش، ‌ولي ز درد و ناله اش هيچ كسي خبر نشد.

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک