دانه های ریز


+ من و دختر دايی کوچکم

دير به دير مي ديديمش، وقتي پيشمان مي آمد انگار دنيا را به ما داده بودند،‌ دايي كوچكم را مي گويم، نه فقط با ما كه با تمام آدمهايي كه مي شناخت و نمي شناخت مهربان بود مثل حالا مثل هميشه، وقتي بلند مي شد برود جيغ مي زديم،‌ بالا پايين مي پريديم،‌ التماسش مي كرديم، به پايش مي افتاديم اما بايد مي رفت و ما كوچكتر از آن بوديم كه بفهميم «بايد» يعني چه، دستش را مي كشيديم تا به در خانه نرسد، نزديكي هاي در كه مي رسيد من به يك پايش آويزان مي شدم برادرم به پاي ديگرش،‌ بيچاره دايي كه به زور خودش را به دستگيره در ميرساند، بيچاره ما كه هر چه تقلا مي كرديم و روي زمين كشيده مي شديم باز هم زورمان نميرسيد نگهش داريم! نگاه دايي را هيچوقت يادم نمي رود، دوستمان داشت و بايد به ما نه ميگفت هيچ بهانه اي ما را قانع نمي كرد آخر منطق سرمان نميشد در آن سن و سال تنها با حالتي عجيب كه هيچ وقت معني اش را نمي فهميدم نگاهمان مي كرد و مي رفت، هر بار هم كه مي آمد روز از نو روزي از نو...

دايي كوچكم حالا يك دختر بامزه دارد، هم سن و سال همان روزهاي ما،‌ دير به دير مي بينمش اما هر بار كه همديگر را مي بينيم انقدر خوشحال مي شويم كه انگار دنيا را به ما داده اند، وقت رفتن كه مي شود دختر دايي كوچكم جيغ مي زند، بالاپايين مي پرد،‌ التماس مي كند، تهديد مي كند!!!( ميانگين ضريب هوشي كودكان كه بالا مي رود راهكارهاي جديد هم به ذهنشان مي رسد)،‌ گريه مي كند و مثل ابر بهار اشك ميريزد تا بمانم،‌ اما من مجبور به رفتنم و او آنقدر كوچك است كه نميداند «بايد» يعني چه! (حتي با بالا رفتن ميانگين ضريب هوشي كودكان هنوز هم منطق سرشان نميشود!). و من وقتي تمام بهانه ها را مي آوردم و او هنوز اصرار مي كند،‌ تنها نگاهش مي كنم!‌ همان نگاهي كه حالا خوب مي دانم از سر استيصال است و خوبتر اينكه چقدر بچه را آزار مي دهد وقتي در برابر سماجتش ديگر هيچ نميگويي و تنها با نگاهي كه معنيش را نمي داند به او خيره ميشوي و مي روي! و هر بار كه همديگر را مي بينيم روز از نو روزي از نو...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ تیر ۱۳۸٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک