دانه های ریز


+ بچه سوسکه!

اعصابم به هم ريخته.ياد حرف مامانم افتادم که می گفت نبايد به هر قيمتی تلاش کنی که آدمها رو بخندونی.اون موقع ها حرفش رو نمی فهميدم.بهش می گفتم مهم اينه که همه اون آدمی رو که باعث خنده شون می شه دوست دارند.بهم گفت خندوندن چهار تا آدم به قيمت زير سوال بردن شخصيت و اعتبار يک آدم ديگه ،هيچ ارزشی نداره. مامان راست می گفت حالا می فهمم اون روز چه حالی داشت که اين حرفهارو می زد. حالا من هم همون حال رو دارم.حالا من هم همون حرفو می زنم.اگه خيلی دوست داری آدمهارو بخندونی از خودت مايه بذار نه از شخصيت يک آدم ديگه.

ببين از چه چيزهای بی خودی خونم به جوش می آد. همش ياد حرف علی می افتم که وقتی داشتم از عکس العمل نا خوشايند اطرافيانم در برابر شور و شوق و احساساتم می ناليدم بهم گفت: کجای کاری؟حالا مونده که آدمها تو روت وايسن و بهت بگن خانم محترم شما ريدی با اين طرز فکرت!(البته بنده خدا قبل  از اين حرف کلی ببخشيد و گلاب به روت سر هم کرده بودها)

درسته برای زندگی بين اين همه آدم که هر کسی فقط خودش رو به رسميت می شناسه، خيلی خام و جوونم.من هنوز همون بچه سوسکهء روی ديوارم که تو چشم مامانم عزيز ترين و زيبا ترين و با ارزش ترين موجود روی زمين بودم.وای که از اين به بعد زندگی چقدر زشت و سخت می شه!

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک