دانه های ریز


+ امان از بی سوادی!

وقت دکتر داشتم.عمه رفت تو صف نوبت ایستاد.منم همون کنار به یک ستون تکیه دادم.یه آقایی که گویا فکر کرده بود من توی صفم ،پشتم ایستاده بود.بعد از یه مدت شروع کرد حرف زدن و یه چیزایی پرسید .در این جور مواقع یاد گرفتم که خیلی قشنگ بگم" پَقدٌون موسیو  ژو نٌو   کٌمپقاند پَه لٌ فقانسه" اما نمی دونم چرا حوصله ام نگرفت این جملۀ طولانی و تکراری رو بگم،خلاصه اش کردم گفتم "نٌو مِقسی" بعد از عمه پرسیدم و فهمیدم که یارو پرسیده بوده "صف پرداخت ویزیت دکتر کدومه؟" کلی از دست خودم خنده ام گرفت مخصوصاً وقتی قیافۀ اون آقا رو تجسم کردم که بعد از شنیدن جوابم یه مدت ماتش برده بود و بعدش گذاشت رفت.بعد نشستم با خودم فکر کردم که من واقعاً فکر کردم آقاهه چی می گه که بهش این جواب رو دادم.اون وقت یاد اون جوکه افتادم که در دوران طفولیتم کلی بهش خندیده بودم و به این نتیجه رسیدم که این جوابم فقط و فقط به تاثیری که این جوک در ناخودآگاهم گذاشته بود داشت.

یک یارویی میره ایران یک کلمه هم فارسی بلد نبوده وقتی می خواد بره بگرده دوستش بهش می گه هر کی هر چی ازت پرسید بگو "بله" یارو می ره و چند نفر لات ولوت به تورش می خورن و بهش می گن "اوهویت خارجی دلت یه کتک مفصل می خواد؟"یارو می گه" بله" و خوب کتک می خوره.فرداش دوستش بهش "نه "رو یاد می ده.همون اراذل به سراقش می آن و بهش می گن"اوهویت خارجی کتکهای دیروز بس ات نبود که دوباره اومدی این طرفی؟" یارو هم می گه "نه".

یعنی واقعاً تو ناخود آگاهم این بود که الان این آقاهه داره ازم می پرسه که می تونه یه چک آبدار بهم بزنه؟

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک