دانه های ریز


+ سوزناک مثل یک ظرف اسید...

آدمها می میرند، اصلا زاده می شوند تا بمیرند، دیر یا زود ندارد، مرگ همیشه زود می آید وقتی که انتظارش را نداری، پای صحبت پیرمردها و پیر زنها هم که بنشینی، میبینی که کودکیشان پیش چشمشان است، انگار که دیروز بوده یا پریروز، زود می گذرد، برادرم 17 ساله بود که رفت، عزیزتر از او که خواهد بود که مرگش سنگین تر باشد برای من که دیگر کلام برادر بدون بغض از هنجره ام بیرون نمی آید!

آدمها آمده اند تا بمیرند و این طبیعت انکار ناپذیرشان است، اما...

سخت است وقتی ببینی آدمی به دست خویشتن به خویش پایان دهد، چه کسی می گوید تحصیل کرده ها که از عامه مردم بیشتر می فهمند و شاید هوش بالاتری دارند و چهار ستون بدنشان هم سالم است دلیلی برای کشتن خویش نخواهند داشت؟ مگر درد روح کمتر از درد جسم است؟ هزار درد بی درمان هم که در جسم آدمی باشد از پای در نمی آوردش و امید به آینده زنده نگاه میداردش اما روزی که روحش زخمی شود، زخم لاعلاج، دیگر امیدی نیست، مرگ امید، مرگ آدمی است...

خود کشی آدمها را در صفحه حوادث روزنامه هم که بخوانی تنت گیج میزند چه برسد به اینکه...

آگهی ترحیم کسی را روی دیوار ببینی که خودش را کشته است و تو میشناختی اش...

حیف از تمام تن های پیر و جوان که با هزار آرزو زیر خاک می پوسند، حیف از آنها که به جبر زمان می میرند، حیف از او که به اختیار خویش از هزار راه پیش رو پوسیدن زیر خروارها خاک را زود تر از موعد انتخاب می کند، حیف از آنها که جسمشان بیمار است و با هزار امید درد را تاب می آورند و روزی تمام می شوند، حیف از او که درد روح را تاب نیاورد و به جسم پایان داد...

دستم میلرزد، فکرم آنچنان مشغول است که تو صیه های ایمنی را فراموش کرده ام، ظرف اسید بر می گردد روی دستم تازه می فهمم که دستکش یادم رفته است...

این زخم هم روزی خوب می شود و جایش مثل هزار زخم دیگر روی تنم می ماند که یادم بماند زنده بوده ام . دلم اما به پیش دل آنها که زیباییشان را، صورتشان را، چشمشان را، هستی شان را بااسیدی که دیوانه ای به رویشان ریخته از دست داده اند، پر می کشد...

خوشا به حال او که وقتی حقیقت را تاب نیاورد به خویش پایان داد نه به دیگری...

مرگ آدمها هنوز بدترین اتفاق است، حتی اگر دیگر عزیزترینی در کار نباشد که مرگش از پای در بیاوردت...

 

 

(به یاد اشکان هایی که ناگهان و بی هیچ دردی رفتند، به یاد میناهایی که سالها درد کشیدند به امید رهایی، به یاد دکتر دانشی ها که صدها شاگرد دوستشان داشتند، به یاد وحیدهایی که نمی دانم چند بار خودکشی کردند تا عاقبت خودشان را کشتند!)

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ بهمن ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک