دانه های ریز


+ فرصتی دیگر نیست...

مجال گریستن نیست...

هر چه پیش می روم دیر تر می شود

اشکهایم دور چشمم شوره می بندند،

برادرم چه دور است!

تنها یک تصویر مات که سیب سبز بزرگی را گاز می زند

که سیب سبز بزرگی را جلوی صورتش گرفته تا دیده نشود!

چه زود تمام شد سیب خوردن هایمان!

یک کیلو سیب خریده ام،

باید یک برنامه بگذارم تا بخورمشان مبادا مثل هر بار بپوسند،

چه زود تمام شد با هم بودنمان،

اشکهایم سرازیر می شوند، با دستهایم پاکشان می کنم،

گونه ام شوره می بندد،

دستهایم شوره می بندند،

چرا اشک شور است؟ چرا ماهی جنوب که شور تر است بیشتر بو می دهد تا ماهی شمال؟ ...

چرا دیگر سیب سبز نمی خورم؟...

چرا مادرم به حرف من گوش می دهد؟ چرا در آینه از خودش فیلم نمی گیرد؟

چرا من؟

چرا زود از صورت همه گذشت و ساعتها روی من ماند؟

مگر قرار بود من بمیرم که می خواست این همه از من فیلم داشته باشد؟

چرا برادرم از دوربین فرار می کند؟ چرا مادر همیشه پشت دوربین است؟

چشمهایم دریاچه های نمک می شوند!

مجال گریستن نیست، تا همین حالا هم از زندگی ام عقب مانده ام،

چه برسد که بخواهم ساعتها و روزهایم را به گریه کردن تلف کنم،

دیگر نمی خواهم ببینم ام،

من مرا خسته کرده است،

کاش مرده بودم لا اقل،

مادرم هزار عکس و هزار فیلم از من داشت تا هر وقت دلتنگ می شود نگاهشان کند!

اما من چه؟

کاش عکسهایم به کار کسی می آمدند!

گونه هایم بستر رود می شوند،

شوره زار!

شوره زار!

برای گریستن اما دیر است،

فرصتی نمانده،

هر چه بگذرد دیرتر می شود...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک