دانه های ریز


+ تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!

بسه دیگه، خسته ام کردی، پس کی  می خوای رضایت بدی؟  بسه هر چی تحقیر شدی بابا چی می خوای دیگه؟خوشت میاد هی تو سرت بزنن، لذت می بری به حماقتت بخندن، چرا آخه دست از سر کچل این الاغ بی شعور بر نمی داری؟ دیگه حوصله تو ندارم، حوصله هیچ چیزو ندارم، برو گمشو، گمشو  هر غلطی هم دلت می خواد بکن اصلا می خوای خودتو بندازی تو چاه بنداز به درک می خوام صد سال سیاه اصلا نباشی ...
چقدر خوبه آدم یک خاله داشته باشه که خونه اش سر راه باشه اونوقت بری پیشش و انقدر حرف بزنی تا دل کوچیکت آروم شه، اصلا مهم نیست سالها از تو بزرگتر باشه یا افکار و اعتقاداتش آسمانها با تو فرق دارشته باشه مهم اینه که دوتایی بتونین ساعت ها حرف بزنین و اصلا گذر زمان رو حس نکنین،
ولی هیچ کس مامان آدم نمی شه مگه نه؟ اونه که هر چی تو دلت میگذره می خونه بدون اینکه لازم باشه بهش بگی! تازه اون از هر جهت شبیه خودته آخه خودش با دستهای خودش تورو درست کرده اصلا اون خود تو، یعنی منظورم اینه که تو خود اونی
تا کی باید شبها قبل از خواب آرزو کنم که خوابشو ببینم و بیاد باهام حرف بزنه مثل قدیمها ،مثل اون وقتها که حرفهاش آرومم می کرد، و هیچوقت به آرزوم نرسم؟
چرا دیگه حتی تو خوابم هم نمی بینمش؟ انقدر دور و غریب افتادم؟
چرا یکی نمیاد یک چک محکم تو این گوش من بزنه تا آدم شم؟
من چرا مزخرف میگم؟ چرا حالم بده؟ چه مرگمه؟
فکر کنم یک اتفاقات بدی برای غرورم افتاده، قدیمها یک چینی بند زن سراغ داشتم که قوری های مادر مامان بزرگمو بند میزد، انقدر بامزه بود قوری هاش یک سری جای ترک داشت با یک سری جای بخیه انگار همین الانه که از هم وابره و چایی ها بریزه رو زمین ولی هیچوقت وا نمی رفت باورت می شه دیگه هیچ وقت وا نمی رفت همون جور با سوراخهای بخیه اش چایی می ریخت، قوری ارزون شده میشه یک نوشو خرید به صرفه تره بهداشتی تر هم هست، غرور کیلو چنده بابا؟ یعنی از قوری هم ارزون تره؟
آدمها دو دسته اند : آدمهای باهوش، آدمهای بی هوش. آدمهای باهوش خودشون چند دسته اند، آدمهایی که هوش درسی دارند، آدمهایی که هوش رفتار اجتماعی دارند، آدمهایی که هوش عاطفی دارند...
باباجان آدمهایی که هوش اجتماعی ندارند خوب ندارند دیگه نمیشه که طرز برخود اجتماعی رو بهشون تزریق کرد! مگه میشه از آدمی که نمی دونه احساسات یعنی چی توقع برخورد احساسی داشت؟ مگه میشه به آدمی که شعور برخورد اجتماعی نداره خورده گرفت که چرا مثلا فلان حرف مودبانه رو در فلان موقعیت نزدی اصلا مگه میشه با آدمها برخورد کرد
من چرا قدیما که بچه تر بودم پر رو تر بودم چرا انقد حسابگر و محتاط شدم؟ دیگه دارم خودمو کلافه می کنم چرا هوش اجتماعیم تحلیل میره؟ چرا توی احساساتم گیج موندم؟ من که از هوش عاطفی بالایی برخوردار بودم جان خودم، هوش درسی که دیگه تقریبا چیزی ازش نمونده قدرت یادگیری صفر درصد شعور و درک اجتماعی و احساسی فاجعه...
چرا تو چشم بعضی ها فقط مهربونی می بینی در حالی که دلت میخواد یک بدجنسی و حیله گری در اون آدم کشف کنی تا با خیال راحت ازش بیزار باشی، اما تو چشم بعضی ها هر چی میگردی تا یک ذره عاطفه و محبت پیدا کنی اصلا به هیچ عنوان حتی یک سر سوزن یافت نمیشه؟ یعنی اصلا راه نداره ها! تو چرا به قسمت معتقد نمی شی؟
اصلا خاصیت این جور آدمها همینه خودشون هم نمی دونن چی میخوان با دست پس می زننا ولی باز یک جورایی با پا پیش میکشن اصلا در برخورد باهاشون دچار چنان سر درگمی و ابهام میشین که مثل یک گاو گیج میزنین البت بلانسبتو بگم که یک وقت دلخور نشی یا دچار عدم اعتماد به نفس...
آقا من یک کوزینی دارم که قدش نیم وجبه من همیشه فکر میکردم که این بچه از من بیزاره چون چنان برخوردی با من می کرد این یک الف بچه که من ساعتها میشستم گریه می کردم، الان تازه فهمیدم این انقدر به من علاقه منده که وقتی من با یک نفر دیگه (مثلا مادرش) حرف میزنم و به اون توجهی نمی کنم، دلش میشکنه و شروع میکنه به آزار من، جیغ میکشه به طرفم حمله می کنه و منو کتک میزنه. همیشه منتظرم تا یک روزی این بچه بزرگ شه و عقل رس تا بتونیم محبتمونو به همدیگه مثل آدم بیان کنیم نه به روش افعال معکوس...
یک چیزی می خوام بگم روم نمیشه... هوش یادگیری مطالب جدیدم از صفر هم پایین تر رفته ، میدونی هوش منفی یعنی چی؟ یعنی به اصطلاح خودمونیش یه جورایی آلزایمر دیگه...
من الان دقیقا به یک لگد احتیاج دارم که منو پرت کنه به جایی که باید یاشم یا حداقل به سرم تا یادم بیاد چی می خواستم از این زندگی سبزززززززز که اینجوری چهار چنگولی چسبیدم بهش و با پررویی تمام دارم ادامه اش میدم...
نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ دی ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک