دانه های ریز


+ معلم تاریخ من...

وقتی بعد از مدتها برای اولین بار میری خونه دوستت که خیلی هم با هم دیگه خوب و صمیمی شدین و برای مامانش یک دسته گل نرگس می خری که به گفته دوستت گل مورد علاقه مامانشه، بعد که رفتی خونشون و مامانشو دیدی موقع دادن دسته گل به دستش متوجه می شی که اون مامان معلم دوران کودکیت بوده و بعد که ازش می پرسی و مطمئن میشی که خود خودشه از هیجان پس می افتی و بغلش میگیری و اشک از چشمات سرازیر میشه ،دلت نمیخواد زنگ بزنی به همه عالم و این اتفاق عجیب غریبو واسه همه تعریف کنی؟
من یک سوالی دارم: دنیا راستی راستی انقدر عجیبه یا فقط واسه منه که انقدر پشت سر هم اتفاقای عجیب غریب می افته؟
حس خوبی دارم، حس میکنم زنده ام، کاش آدم میتونست همیشه آدمهایی رو که انتظار دیدنشونو نداره ببینه...
نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک