دانه های ریز


+ قهرمان!

فقط يک آدم بی کار و علاف مثل من می تونه بره يک وبلاگو از اول تاريخ پيدايشش تا آخر بخونه تا ببينه خودشو اون تو پيدا می کنه يا نه.اما تلاشم بی ثمر نبود .بالا خره بعد از مدتها تونستم اسممو با صفت مناسب «نيمه جون» يا همون «در حال موت » پيدا کنم.از اين کشف مهم حس خيلی خاصی ندارم اما  نمی دونم چرا يک دفعه يک چيزی بهم الهام شد هر چند واقعاً هيچ ربطی به نوشته هايی که خوندم نداشت.اينکه چرا يک دفعه تبديل شدم به يک اسطوره. که چرا با هر کی حرف می زنم احساس می کنم که احساس می کنه که من يه موجود خاصم. که چرا آدمهای اطرافم ازم انتظارات خارق العاده ای دارن.که مثلاًوقتی از اينکه يه آدم دلم رو شکونده حرف ميزنم همه متفق القول عقيده دارن که من نبايد از مسايل پيش پا افتاده ای مثل اين غصه بخورم.يا مثلاً چرا خاله انقدر اصرار داره  که من به همه چيز از بالا نگاه کنم و توی حرفهاش انقدر متعصبانه ازم می خواد که بزرگ باشم در حالی که ميدونم يکی از نصايح و اندرزهاشو خودش تو زندگيش عملی نکرده.چرا من بايد نقش يک قديس صبور و مهربان و دعا گو رو بازی کنم در حالی با بلندترين صدا فرياد زدم که آقا خانم بنده به ناچار دارم يک دورهء اعصاب خورد کن مزخرفو می گذرونم و اين جبر هيچ دليلی بر قدرت من نيست.

هر آدمی در زندگيش به يک قهرمان نياز داره.و اتفاقاتی که برای من افتاد متاسفانه از نوع اون اتفاقاتی بود که توی داستانها برای قهرمان داستان می افته.و من دقيقاً نقش اون قهرمانی رو دارم که در طول داستان به مرور که پيش ميره تمام نيازهای خوانندهء داستان رو ارضاء می کنه.مخصوصاً اينکه قبل از اين اتفاقها هم همه چيز آماده بود که بعد از اين اتفاقات دقيقاً بشم قهرمان قصه ها !

حالا وضعيتم طوريه که آدمها بدون اينکه کوچکترين حس حسادتی بهم داشته باشن می تونن اون قهرمانی که دلگرمشون می کنه رو توی من بسازند. چون بد ترين اتفاقايی که هيچ کس حتی برای دشمنش هم نمی خواد ، برای من افتاده .پس ۵۰٪ قضيه حله .می مونه نحوهء بر خورد من با اين اتفاقها که بايد قهرمانانه باشه چرا؟ چون کم پيش می آد نفر دومی با اين شرايط به وجود بياد.پس همه به ناخودآگاهشون قبولوندند که من همون قهرمان داستان زندگی اونهام.و رفتاری غير از رفتار قهرمانانه از طرف من براشون سنگينه. دلم نمی خواد که اين احساس قهرمان بودن، از اطرافيان به خودم هم القاء بشه.ولی نمی دونم چه جوری می شه ازش فرار کرد.

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک