دانه های ریز


+ و اعترافات نه چندان خصوصی من!

سارای عزیزم

این اولین باری نیست که مرا تحت تاثیر قرار می دهی، می خواهم اعترافی بکنم، از روزی که مادرم را از دست دادم فهمیدم که چقدر به او محتاج بوده ام،  منظورم نیاز معنوی است که تو خوب می شناسیش، خوب میدانی وقتی به بن بست میرسی چقدر به یک نفر که حرف هایش را قبول داری محتاج می شوی! یک نفر که میداند چه بگوید تا آرام شوی، یک نفر که دوستت دارد و دوستش داری. وقتی رفت فهمیدم که تمام تار و پود وجودم از اوست، این بود که حتی جای خالی اش در روزهای بی قراری ام تنها تکیه گاهم شد، خیالی که به او پناه می برم تا آرام شوم!

شاید ندانی، سالهاست که روح بی پروای مادرم را در تو یافته ام، روحی که کالبدش برایش تنگ است، روحی که پرواز می کند، آنطور که انگار هیچ آسمانی انتهای راهش نیست...

خیلی دوستت داشت، تا پیش از این خیال می کردم چون روز عروسی اش به دنیا آمده ای و یاد آور خاطرات خوش زندگی اش هستی انقدر دوستت دارد، اما حالا خوب می دانم که اشتباه می کردم، مادرم جوانی های خودش را در تو میدید ۱۷-۱۸ سالگی اش را ، که یادم هست همیشه از آن سالها به عنوان بهترین سالهای زندگی اش یاد می کرد، همان بی باکی، همان سرسختی و مبارزه طلبی، همان چالاکی...

حرفهایت مرا آرام می کند، بوی حرفهای مادرم را می دهد، بوی مهربانی، بوی تجربه های قشنگ...

یادش به خیر ، سالهای کودکیمان. یادت هست؟ شنبه ها، یک هفته در میان، خانه ما و خانه شما، پارک شفق، پارک لاله، کوچه پس کوچه های یوسف آباد، سرازیری امیر آباد، خاله بازی، گرگم به هوا. و تمام روزهای داغ تابستانهای تهران که با هم می گذراندیم و با هم بزرگ میشدیم . کم کم بزرگ شدیم و هر کدام گرفتار درس و کار خودمان و کم کم دور شدیم از هم و از آن روزهای آبی کودکی...

میدانی اولین باری که تحت تاثیر نوشته هایت قرار گرفتم کی بود؟ فکر کنم سال سوم دبستان بودی یا چهارم، انشایت جایزه اول را در منطقه گرفته بود شاید هم در استان، یک انشای توصیفی بود که خاله با افتخار برای ما خواندش، و من با دهان باز در حالی که محو جملاتت بودم به لبانش خیره شده بودم و با خودم فکر می کردم، یعنی من هم دو سال بعد می توانم اینطوری انشا بنویسم. و تمام سالهای مدرسه منتظر دوسال بعد بودم که بتوانم به تو برسم!

امروز، مثل همیشه سراغ وبلاگت رفتم، خنده دار نیست؟ هنوز بعد از این همه سال وقتی به وبلاگت می روم با دهان باز نوشته هایت را می خوانم، و هر بار تکه ای از وجودت را کشف می کنم و انگار تکه ای از وجود خودم را کشف کرده ام، و هر بار از نوشته هایت انرژی می گیرم، اما امروز با تمام روزها فرق داشت، امروز انگار دوباره مادرم را لابه لای حرف هایت دیدم...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک