دانه های ریز


+ بوسهء مرگ

يعنی راستی راستی وبلاگم رو می خونی؟به خاطر چيزايی که ديروز نوشته بودم ،بالاخره بعد از اين همه مدت اومدی به خوابم آره؟بابا تو ديگه کی هستی.آره حق با توست.اون موقع ها که بودی ،هيچوقت انقدر خودمو بهت وابسته احساس نمی کردم.حتی خيلی وقتها ترجيح می دادم وقتمو با اون کچل توی خيابونهای شلوغ و اعصاب خورد کن بازار و ميدون بهارستان،ول بگردم، تا اينکه بيام خونه و تورو بيشتر نگاه کنم.حالا شدم خواهرِ مهربون و هر روز از دلتنگيت گريه می کنم.آخه تقصير من نيست. فکر می کردم تو ابدی هستی. چه می دونستم که بايد از تمام ثانيه هایم برای ديدنت استفاده کنم.

جالبه.داشتم کتابی رو که نوشته بودم برات تفسير می کردم.راستش هنوز که چيزی ننوشتم ولی می دونم که هيچ وقت اون کتاب رو نخواهم نوشت.آخه می دونی با اون نگاه عاقل اندر سفيه ات،فقط دلم می خواست زمين دهن باز کنه و برم توش.واقعاً خودمم نمی دونستم که رو چه حساب اون ارجيفی که نوشته بودم رو داشتم برات می خوندم.«فصل نهم.تو اين فصل در مورد آدمهايی بحث کردم که قبل از اينکه به ثمر برسن می ميرن...».خودم احساس کردم که دارم جفنگ می گم.برای همين بود که برگشتم نگاهت کردم. شايد می خواستم عکس العملت رو ببينم.بعد پيش خودم گفتم «احمق چرا درست بعد از اين جمله برگشتی نگاهش کردی؟تو که منظورت به اون نبوده.الان از دستت ناراحت می شه پيش خودش فکر می کنه که تو پيش خودت فکر می کنی که اون مُرده».بعد تورو ديدم که انگار نه انگار .فقط بهم خيره شده بودی.توی چشمهات می ديدم که خيلی بيشتر از من می فهمی.می ديدم که کنار تو به يک «هيچ» بزرگ تبديل شدم.از خودم بدم اومد.از اينکه توی چشمهات می ديدم که خيلی چيزها هست که بايد ياد بگيرم اما نمی دونم چه چيزايی،حالم از خودم به هم می خورد.تازه بعد از اين همه مکث يادم افتاد که خيلی وقته نديدمت.يادم افتاد که هر روز از دوريت گريه می کنم.اونوقت بود که نا خود آگاه صورتت رو توی دستهام گرفتم و تا می تونستم بوسيدمت و يه حرفهايی که احتمالاً از تو فيلمها ياد گرفتم رو بهت گفتم.الهی فدات شم و الهی برات بميرم تو اون شرايط واقعاً بی معنی بود.اما برای مغز عقب افتادهء من کلماتی برای همچين مواقع استثنايی از قبل تعيين نشده بود و تنها جملاتی که تو حافظه ام يافت می شد همينا بود.تو باز هم هيچی نگفتی.منو کنار زدی وقتی نگاهت کردم با همون آرامشت بهم چشمک زدی و با اون لحن آروم و معنی دارت بهم گفتی «خيلی دوستم نداشته باشا». سر جام خشکم زد .ترسيده بودم.تو کی هستی؟اگه خيلی دوستت داشته باشم چی می شه؟اگه جواب اين همه ابراز محبتم رو بدی چی ازت کم می شه؟دوباره تو چشمهات ديدم که دلت برام سوخت.آروم سرت رو جلو آوردی و گونه ام رو بوسيدی.اما فهميدم که اون بوسه از روی محبت نبود.فهميدم که از روی دلسوزی بود يا هر اسم ديگه ای که من بلد نبودم.بعد داد زدم .گفتم چرا دوستت نداشته باشم؟چرا دوستم نداری؟مگه من چه کار کردم؟  بعد انگار خواستی بهم بفهمونی که اگه دوستم داشته باشی  چی می شه.سرت رو جلو آوردی.می خواستی لبم رو ببوسی.اما يک نيرويی نگهت می داشت.اول معنی اين بازی بی مزه رو نفهميدم.اما وقتی ديدم هر چقدر تلاش می کنی اون نيرو نمی ذاره بهم نزديک شی، ترسيدم.مرگ رو با چشمهام ديدم.تو اون لحظه ها ديگه نه به اين فکر کردم که دلم برات تنگه ،نه به اين فکر کردم که دوست دارم پيش تو زندگی کنم.فقط ترسيدم.اونقدر ترسيدم که اون فرياد خفهء هميشگی که توی کابوسهام می زنم از راه رسيد و بعد از خواب پريدم...

حالا می فهمم که همهء حرفهام چرت و پرت بود که می گفتم دلم می خواد بميرم.ديشب فهميدم که مثل سگ از مرگ می ترسم.

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک