دانه های ریز


+ من و غول چراغ جادو!

باز ارشمیدس کوچولوی ذهنم تو حموم گیر کرده! چیزی هم نمی یابه که بیارزه به این همه صرف انرژی و وقت،

میگم دلم نمیخواد از این زنها باشم که تنها آرزوشون اینه که بچه هاشون ازدواج کنن تا بتونن نوه هاشونو بغل بگیرن، یعنی در واقع دلم نمی خواد از این دختر ها باشم که تمام غمشون اینه که چرا زودتر شوهر نمی کنن که بچه دار بشن که بشن یکی از اون زنها که گفتم!

میگه تو اصلا چی دلت می خواد؟ حتی اگه چراغ جادو رو هم پیدا کنی،یا اگه فرشته مهربون سر راهت سبز بشه و بگه یک آرزو بکن هیچ حرفی واسه گفتن نداری! زیبایی؟ قدرت؟ ثروت؟ هیچ کدوم راضیت نمی کنه، هیچ کدوم به دردت نمی خوره وقتی مورد مصرفی براش نداری!

آرزو می کنم طلسم چند صد ساله بد بختی ما بشکنه، آرزو می کنم تا خرافات و مزخرفات از تو سر آدمها پاک بشه تا بتونن واقع گرایانه به اون چیزی که دور و برشون میگذره نگاه کنند و بفهمند که هیچ کدوم از اتفاقات به نفع اونها نیست و تنها به ...

حیف که بابا وصیت کرده عمرمو با کارهایی که قرار نیست به دست من درست بشه تباه نکنم، وگر نه من هم  مثل همه! ...

وگر نه من هم مثل همه وقتی غول چراغ جادو رو ببینم می تونم بلافاصله آرزوهامو به زبون بیارم!

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ مهر ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک