دانه های ریز


+ دردنامه!

دنیای عجیبی است، این کشف جدیدم نیست، واقعیتی است که هر چند وقت یک بار دوباره به آن می رسم! بیشتر از یک هفته است که بستری ام، حال و روزم تعریفی نیست، روی تخت افتاده ام و درد می کشم، شبها از درد خواب به چشمم نمی آید و روز ها آرام آرام می گریم، هق هق کمرم  را شقه می کندمی خواهم زار بزنم، نمی توانم...

یک هفته است در تخت افتاده ام، طاقتم طاق شده است! انگیزه های کوتاه مدت و بلند مدت زندگی ام را از دست داده ام به همین سادگی! به خاطر یک هفته درد مداوم! قسمتی از وجودم افسرده است، متاسفم که عاقبت به این واقعیت تلخ اعتراف می کنم. تکه ای از وجودم مدام می گرید، مدام دلتنگ می شود، مدام ناراضی است، مدام بر سرم می کوبد، ببین دوباره درد هایت شروع شد! ببین وقتی درد داری وقتی می خواهی فریاد بزنی مادرتا آرام شوی، مثل کودکی هایت که با اسم مادر آرام میشدی، دلت می گیرد، بغض به دردت اضافه می شود، کجاست مادر که بالای سرت تا صبح می نشست برایت می گریست؟حالا بغضت را بترکان مادرت رفته است، مادرت مرده است،  مرده است...

چه زود یادت رفت آن یک سالی را که در تخت خوابیده بودی، چه زود درد و زجر یک ساله را فراموش کردی و آن روز ها برایت شبیه یک تراژدی شد که برای این و آن تعریف کنی و ترحمشان را بر انگیزی! چه زود فراموش کردی ! ماهها ماهها ... دراز کشیده رو به سقف با دوستان عزیزی که رهایت کردند تا به حال خودت زودتر بمیری!

قسمتی از وجودم دیوانه شده است، بر سرم فریاد می زند، حرف حسابش را نمی دانم منتظر فرصت است تا فریاد بکشد، چرا نجاتم دادید؟ من که مرده حساب بودم، از جسم هیچ چیز نمانده بود هیچ چیز، تنها یک مغز بود و یک قلب که نمی دانم بی دلیل چرا هنوز می تپید در سینه شکسته ام! چرا نگذاشتید همانجا که افتاده بودم جان دهم؟ بی هوش بودم هیچ نمی فهمیدم آرام بی درد بی مکافات، چند دقیقه بیشتر طول نمی کشید،نهایتش چند ساعت،  همانجا میان گل و لای جاده ، درست ده متر آنطرف تر از صحنه تصادف زیر همان باران بی امان که همه جا را شسته بود، ده متر دورتر از جسد مادرم، پدرم و برادرم که هر سه درجا جان داده بودند، در جا مرده بودند، مرده بودند...

قسمتی از وجودم افسردگی مزمن گرفته است، مدام مرگ عزیزانم را بر سرم ی کوبد و زندگی دردناک خودم را نیز! دوباره مرا وا می دارد از آدمهای بی درد که مدام ناله می کنند، بیزار شوم، آنها که هیچ مرگشان نیست اما خرافات وامی داردشان تا بنالند مبادا که چشم بخورند!!! یادم می رود که سه سال با چه مکافاتی روی افکارم کار کردم تا یاد گرفتم آدمها را همانگونه که هستند دوست بدارم، با تمام حماقتهای منحصر به فردشان. یادم می رود وصیت مادرم را که مرا می گفت بخند شادی بخند، شادی من شادش زیباتر است. همه چیز یادم می رود، همه چیزهای خوب که به روزهایم انرژ‌ی میدادند برای ادامه راه یادم می رود و باز غمگین می شوم و بیزار...

می خواهم زار بزنم، دوای دردم است می دانم، تمام روزهای تنهایی ام در آن چهار دیواری تهران با زار زدن آرام می شدم، آری زار می زدم تا آرام شوم اعتراف می کنم که زار می زدم... اما افسوس که حالا هق هق هم کمرم را شقه می کند! تنها می توانم زر زر کنم مثل کودکی دو ساله که لج کرده باشد...

قسمتی از وجودم بی کار شده است! برای زندگی مسخره ام هیچ برنامه ای ندارم که حساب دودوتاچهار تایش ثانیه هایم را بگذراند و آرامم کند، جای پدرم خالی که برایم طوماری بلند بالا از باید ها و نباید های زندگی بنویسد، تمام چیزهایی که با تجربه سالها زندگی به آنها رسیده بود.جایش خالی که نوشته های کودکانه ام را بخواند و غصه بخورد که دختر جان تو چرا ارزش وجودی خودت را فراموش کرده ای؟ اینها دیگر چیست که می نویسی؟خودت خنده ات نمی گیرد؟

وقتی می بینم هم سن و سالهایم که دور هم می نشینند از خانواده هایشان برای هم می گویند، از دلتنگی هایشان و علایقشان، به گوشه ای کز می کنم، من هم هزار حرف نگفته دارم از مادرم، پدرم ، برادرم اما می ترسم، می ترسم از اینکه تمام زمانهای افعال جملاتم ماضی باشند، می ترسم حرفهایم ترحمشان را بر انگیزد، هیچ نمی گویم کز می کنم و گوش می دهم، قسمتی از وجودم می گوید: بد بخت بی نوا، گوش کن و حسرت بخور. قسمتی از وجودم مریض روانی است شک ندارم، مدام ناله می کند، می خواهی چه کنی بی پدر! بی مادر! قسمتی از وجودم جنون خود آزاری دارد، شب خواب برادرم را می بیند که برایم می گرید، قسمتی از وجودم بدجوری اعصابم را به هم ریخته است، قسمتی از وجودم دارد کم کم حوصله ام را سر می برد!

نویسنده : shadi ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک