دانه های ریز


+ يک داستان نه چندان کوتاه قسمت اول

چند روزی بود حالم گرفته بود، از پست قبلی ام می توانم بفهمم چه وضعیت بحرانی را پشت سر گذاشته ام. با خودم هم دعوا داشتم چه برسد به بقیه! شب قبل از عروسی دیوانگی ام به حد بحرانی خود رسیده بود، نمی دانم چه کردم یا چه گفتم که دختر عمه خیال کرد با او سر جنگ دارم، با من سر سنگین شد من هم در آن حال بحرانی هیچ چیز نمی فهمیدم. یادم هست که نشستیم یک ساعت تمام با هم گریه کردیم، او هیجان روز عروسی اش را داشت، من هم هیجان تمام کارهایی که به عهده گرفته بودم، به کل یادم رفته بود که باید ابروهای عروس را بگیرم! وقتی فهمیدم ساعت ۱۰ شب بود و عروس قرار بود برود ناخن هایش را مانیکور کند! تنها چاره ای که به فکرم رسید این بود که همراهش بروم و همزمان برای صرفه جویی در وقت همانجا کارم را انجام دهم، هیچ وقت فکر نمی کردم آنجا همه دورم جمع شوند که از کارم سر در بیاورند، عملیات مانیکور به کل متوقف شد و خانمها با دهانهای باز دورم حلقه زدند: چه جالب مگر ابرو را هم می گیرند ؟ اااااااااااااااا اپیلاسیون نخی ! عجب تکنیک پیچیده ای!!!  یادم رفت بگویم تکنولوژی نخی از هزاران سال پیش می آید. یعنی راستش حوصله اش را نداشتم عروس هم حرص می خورد و به فارسی به من می گفت:مثلا می خواستیم در وقت صرفه جویی کنیم ببین چی فکر می کردیم چی شد! البته به خاطر همین عملیات محیرالعقول بنده،ناخن هایم مجانی مانیکور شد! ۱۲ بود که به خانه رسیدیم همه در تکاپو بودند، هیچ کس خواب نداشت، ۲ صبح بود که به رختخواب رفتم اما با وجود تمام خستگی ام خوابم نبرد. صبح ساعت ۷ رادیوی دختر عمه روشن شد تا مثلا بیدارمان کند. هیچ کس شب خوابش نبرده بود. هیچ کس هم حوصله بلند شدن از جایش را نداشت. مجری اخبار فرانسوی می گفت بعد از اخبار موزیک پخش شد. در آن حال و هوا یک دفعه یاد مادر بزرگ افتادم، یاد رادیوی کوچکش که هزار بار تعمیر شده بود و باز به کارش ادامه می داد، یاد اخبار ساعت ۷ رادیو، یاد سرود های حماسی آن زمان که به زور ما را از خواب بیدار می کرد، یاد آن روز ها که همه جمعمان جمع بود! باز دلم گرفت، دیگر هیچ وقت جمعمان جمع نمیشود چند تایمان دیگر نیستند آخر!

به زور بیدار شدیم. عروس به آرانشگاه رفت برای موهایش،آرایش صورتش با من بود قبلا همه چیز را خریده بودیم و چند بار امتحان کرده بودیم ببینیم چه از آب در می آید. نمی دانم چطور وقت گذشت. خط چشم عمه ، سایه چشم دختر عمه... من هنوز لباس خواب تنم بود که عروس و عکاس آمدند. عکاس می خواست از مراحل آرایش عروس عکس بگیرد!!!

همه به ولوله افتاده بودند، یکی کفشش را گم کرده بود ،یکی لباسش نخ کش شده بود، یکی روی لباسش چایی ریخته بود، خلاصه اینکه یک وضعی بود!

ساعت ۱۱ قبل از ظهر داماد با ماشین گل زده آمد دنبال عروس ، پشت سرش هم تمام فامیل ها آمدند که از خانه عروس را ببرند به سمت شهرداری برای ثبت ازدواج.  شهرداری بروکسل در میدان اصلی شهر از تاریخی ترین و قشنگ ترین بناهای بروکسل است، عروس داماد ها یکی بعد از دیگری برای عقد به آنجا می آمدند ، میدان پر از برگ گلهایی بود که به سر عروس داماد می ریختند! قبل از ما دو تا عروس آمده بودند برای ثبت ازدواجشان یکی لباس عروسی سفید پوشیده بود دیگری لباس سبز! تمام فامیلشان آمده بودند برایشان دست می زدند ما هم که همه از دم ندید بدید ، عروسی خودمان یادمان رفت وایسادیم عروس تماشا ( تجسمش هم جالب است به جای یک عروس دو تا ببینی هم زمان).

عقد داخل شهر داری بود، آ قاهایی با لباسهای سبز قدیمی ( از این لباسها که توی فیلمهای تاریخی اروپایی می دیدیم) ما را راهنمایی می کردند در دستشان هم نیزه بود. باید از روی فرشهای قرمز از سرسرا رد می شدیم و به سالن عقد می رسیدیم. جو گرفته بودمان ، فقط توی فیلمها این چیز هارا دیده بودیم!

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک