دانه های ریز


+ اشکان

شوهر عمه ام اشتباهی به شایان می گوید اشکان، هیچوقت هم متوجه اشتباهش نمی شود. من هر بار به ۴ سال پیش پرتاب می شوم. آن روز ها که شایان یک پسر بچه ۴ ساله لجوج بود و به هیچ ترفندی نمی شد رامش کرد. آنقدر سر کوتاه کردن مو هایش لج کرده بود که دیگر به شانه اش می رسیدند! یک شب خانه ما آمد، شایان آن روزها شیفته اشکان بود، هیچوقت نگاه ستایش گر بچه ۴ ساله را فراموش نمی کنم، مادرم به او گفت اگر می خواهی مثل اشکان قد بکشی باید غذایت را بخوری،و او غذایش را خورد، حتی از مادرم خواست موهایش را کوتاه کند تا شبیه اشکان شود!

به ۴ سال پیش می روم و به سال های پیش از آن، اشکان کنکوری بود. سال سوم دبیرستان بود که کنکور آزمایشی داد ، قبول شد.

حالا همه پسر بچه های فامیل بزرگ می شوند، کنکوری می شوند، دانشگاه می روند، وارد اجتماع می شوند، پیشرفت می کنند، عاشق می شوند، ازدواج می کنند...

سالها مثل برق و باد از پس هم می گذرند، اشکان امسال سال سوم دانشگاه است، حتم دارم دختری را دوست دارد، شاید هم دختر های زیادی عاشقش باشند، آخر جذاب است، چشمهای درشت میشی رنگ دارد با موهای خرمایی. گمان می کنم شاگرد اول هم باشد، مغزش خوب کار میکند، خیلی بیشتر از هم سن و سالهایش می فهمد، یعنی از وقتی ۱۰ سالش بود همینطور بود، مادرم هر بار می بیندش قربان صدقه اش می رود! با هم خیلی خوبیم، سنگ صبور همیم، درد دلهایمان را به هم می گوییم...

دلم می سوزد! دلم می سوزد!  بغض دارم،بغض دارم،گریه دارم، دریا دریا...

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک