دانه های ریز


+ کلاس اکابر!

می خواستم بگم آخ جون من رفتم کلاس سوم، یعنی اول با کلی ذوق رفتم کلاس سوم بعد که یک کم فکر کردم دیدم تو این وا نفسا و بساط دریم دروم عروسی و شلوغ پلوغی مهمونا و گرفتاری اهل خانه این بهترین ایده نبود که خدا هزار تومن خرج کنم که برم بشینم سر کلاس اکابر که چی ؟ که حالا مثلا میخوام بفهمم که فرانسویا یک نوع ماضی مزخرف دارن که ما تو فارسی نداریم و به هیچ وجه نمیشه براش معادل فارسی پیدا کرد و هیچوقت هیچوقت ازش کوچکترین استفاده ای نمیکنن مگر در بعضی کتابها که بعضی مواقع بخوان اتفاق خیلی مخصوصی رو در زمان گذشته تعریف کنند! تازه چی! سر کلاس هم مدام به ساعت صاب مرده ام نگاه کنم مگر عقربه ها کمی تند تر بچرخند تا شاید زود تر عصر شود و زود تر به خانه و شلوغی ها برگردم تا کمتر حوصله ام سر رود!!!

این بود که بعد از انجام مشق شب به کنج عزلتی نشستم و بغض فروداده ای را برای چندمین بار قورت دادم و برای چندمین بار به زمین و زمان و مخصوصا به شخص شخیص خودم فحش و بد بیراه دادم تا ببینم چه می شود شاید کمی عصبانیتم فرو کش کند!

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک