دانه های ریز


+ فرياد

تارم نم کشيده ،صدای مرگ ازش در می آد. همه دلخوشی ام همين تار بود.از زبون من فرياد می زد.آرومم می کرد . چند روزه ازش فرار می کنم .آخه صدا از توش در نمی آد.سرما خورده.زورش می آد داد بزنه.حالا يه چيزی رو دلم سنگينی می کنه. دلم يک رودخونه می خواد. يه رودخونه پر هياهو  که کنارش بايستم و انقدر فرياد بزنم تا همه سنگينيا بريزن بيرون.می خوام همه دردهامو بدم به رودخونه.دلم می خواد سبک بشم.دلم می خواد مثل قديما خواب پرواز ببينم. مثل اون وقتها که شاد و پر تپش بودم.دلم می خواد دوباره تو آسمون پرواز کنم.چرا آسمون با من قهر کرد؟ گناه من چی بود؟يعنی انقدر گناه کار شدم که حتی توی خوابم هم اجازه نمی ده که توش پرواز کنم؟ شايد از من يادش رفته .يادش رفته که چقدر دوستش داشتم،چقدر براش آواز می خوندم.اصلا به رودخونه می گم . «نگاهم کن.آره می دونم خيلی ريزم ولی هستم نگاه کن می دونم ارزششو نداشتم که بيام پيشت.می دونم لياقتم همين زمين بود می دونم.اما تورو خدا خوابم رو بهم پس بده . دلم برای پرواز خيلی تنگ شده.اين يکی رو ديگه ازم نگير.دلت از سنگ هم که باشه وقتی منو ببينی به رحم می آد. نگاهم کن.» اونوقت رودخونه صدامو می بره تا دريا.بعد دريا ابر می شه .بعد ابرها می رن بالا .بالاو بالاو بالا تر.تازه صدام به گوش آسمون می رسه.آسمون که دلش سنگی نيست.خيلی بزرگه،ولی دلش خيلی نازکه.وقتی صدامو می شنوه، وقتی می فهمه که از من يادش رفته، وقتی می شنوه که چقدر درد دارم،چقدر دلم تنگه،اشک تو چشمهاش جمع می شه،اونوقت های های به حالم گريه می کنه.يا نه، اصلاً خودم می رم بالا.می رم تو کوهها .می رم قله.می رم اونجا که ديگه هيچ چيز بين من و آسمون نباشه .بعد همه حرفهامو خودم بهش می گم. می دونم گوش می ده.می دونم مهربونه.

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک