دانه های ریز


+ کدو...

ياراي ديدنم نيست،

همه جا را مه گرفته است.

دلم براي زلال چشمه اي زير درخشش آفتاب تنگ مي شود

و براي نسيمي كه در ميان گيسوان گندمزار بازي مي كند،

و براي آسمان.

دلم خيال مي خواهد

كه در سر بپرورانم ، بي دغدغه از التهاب روزها

به خيالي باطل هم قانعم

مگر زندگي به جز بطالت ايام چيز ديگري است؟

و من ميان تمام روزهاي پيشين زندگي ام، باطل مي شوم.

چيزي در من نيست...

گويي كدوي جاليزم،‌بزرگ و تهي ، با شمايلي ناموزون.

كدوي آفتاب نديده،

كه از سه عنصر ظاهر و مزه و خاصيت،

هيچ كدامشان را ندارد!

خالي ام ،

خالي از تمام احساسات خوب و بد

خالي از تمام افكار سپيد و سياه

پوچ ، بي معنا.

كاش لااقل جاي ديگري مي روييدم،

در جاليز همسايه

آنجا كه از پوستم دو چشم و يك دهان بزرگ در مي آورند

و شمعي در درون تهي ام قرار مي دهند،

تا براي يك شب هم شده ،معناي وحشت باشم...

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک