دانه های ریز


+  

از وقتي به خونه برگشتم جرات نكردم سراغ نوشته هاي قديمم برم. چند بار خواستم اما يك حسي مانعم شد كه احساسات تلخ و شيرين گذشته رو مرور كنم.

اين چند روز انقدر مستاصل و بي قرار بودم كه شبها تا صبح خوابم نمي برد.انقدر حالم بد بود كه از بد شدن حالم با خوندن نوشته هام نترسيدم رفتم سراغشون.

جالبه، مي بينم كه يه روزايي كه فكر مي كردم بزرگم چقدر بچه بودم. مطمئنا يه روزي هم به اين روزام بر مي گردم و مي بينم كه خيلي بچه بودم.

عاشق هر خر و گاوي كه بگي شده بودم. حالا خنده ام ميگيره...

جالب اينجاست كه همون روزها هم كم كم داشتم بزرگ مي شدم!

اينجا رو نگاه كن:

"يك روز آرزوم اين بود كه بدي رو از دل آدمها پاك كنم و فكر ميكردم كه بالاخره موفق مي شم. امروز باز هم آرزوم پاك كردن بديها از دل آدمهاست اما حالا فهميدم كه نمي تونم اين كارو بكنم. يك روزي هم مي رسه كه ديگه به اين آرزوي ناممكن فكر نكنم"

يا اينجا رو:

"ديگه به مامان هم اعتماد ندارم براي درد دل كردن،‌مامان نگرانه ... آدمها ي نگران ظرفيت درد دل شنيدن رو ندارن. آدم بايد با يك سنگ درد دل كنه با كسي كه براش هيچ فرقي نكنه صحت يا عدم صحت حرفات."

اين يكي محشره:

"نميدونم تازگيها اين دفتر چه خاصيتي پيدا كرده تا مي خوام بنويسم از صحراي كربلا سر در ميارم. الان كه بر مي گردم و نوشته هاي چند ماه پيشو مي خونم،‌بعضي وقت ها خنده ام ميگيره از سادگي و حماقت خودم... شادي كه بعدا مياي و اين صفحه رو مي خوني! من امروز كاملا سالم و سر حالم اينا كه نوشتم حقايقيه كه هر چند تلخه اما منو آزار نميده با همين حقايقه كه دارم زندگي مي كنم مثل كشته شدن گوسفندي كه تا چند دقيقه پيش صداي بع بع اش از زير پنجره مي اومد اما حالا ديگه داره تو ديگ ... مي جوشه. اين حقيقت تلخيه اما آزارم نمي ده چون برام عادي شده و من كماكان دارم به زندگي عاديم ادامه مي دم... پس نگران امروز خودت نشو..."

يه روزي وقتي هم عاشق بودم هم از عاشقي خودم خجالت زده ،فقط نوشتم كه كاغذ سياه كنم:

" امروز خنثايم بي هيچ باري ، بي هيچ سمت و سويي. امروز تهي ام از تمام غمها و شادي ها مي خواهم اين را تجربه كنم نوشتن در حالت خنثي را... تمام صفحاتي كه روزي مي انديشيدم براي اثبات حقانيتم تمامشان را سياه خواهم ساخت از احساس و خروش و جوشش و پيكار ، از عشق، سپيد ماند و گذشت ..بي هيچ تغييري كه به دست من در آنها رخ دهد. تمام صفحات دفترم سپيد مانده است امروز كودكي بازيگوش و لجوج در من فرياد زد: چند ورق بيشتر نمانده سياهشان كن. اين ورق را سياه مي كنم كه بعد ها بدانم من در اول اسفند 1381 هنوز زنده بوده ام..."

 

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک