دانه های ریز


+ يه حس خوب!

وقتی بعد از يه سال دوباره مثل قديما بشينی و يه ساعت با بهترين دوستت پای تلفن غيبت کنی و بدون اينکه فکرت مشغول بد بختيات باشه درست مثل قديما از اتفاقای دنيا هيجان زده بشی و نفهمی اصلا چه طوری اون يه سا عت گذشت و کارت تلفن تموم شد،

وقتی با يه دوست خوب قديمی بعد از مدتها درد دل کنی و اون در نهايت ظرافت طوری که حرفاش شبيه نصيحت نشه بهت کمک کنه و اعتماد به نفس از دست رفته تو دوباره بهت برگردونه و ته دلتو گرم کنه،

وقتی بعد از ۱۵ سال همبازی دوران طفوليتتو تو اينترنت پيدا کنی و بفهمی که حتی با هم توی يه دانشگاه درس می خونديد و از هيجان اينکه ببينيد بعد از اين سالها چه شکلی شده برای ديدنش لحظه شماری کنين،

وقتی بعد از يه مدت طولانی دوباره وارد اجتماع بشی و بعد از ماهها که يه گوشه افتاده بودی و چشمت به دست اين و اون بود تا ساده  ترين کاراتو برات انجام بدن،حالا بلند شی و با همون پای لنگت هم بتونی به يکی کمک کنی و دوباره حس مثمر ثمر بودنو زير دندونات بچشی،

وقتی توی يه جمع جديد وارد شی و با همون زبون الکنت بتونی باهاشون ارتباط بر قرار کنی و ببينی که هر جای دنيا که بری آدما همشون يه جورن با علايق و دلبستگيای يه جور،

وقتی بتونی با حرف زدن غم دل يه دوستو سبک کنی و با تمام وجودت احساس کنی که تونستی به دردش بخوری و اينطوری غم دل  خودت هم سبک بشه،

 

اون مو قع چه حسی داری؟

خوب معلومه يه حس خوب

نویسنده : shadi ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ تیر ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک