دانه های ریز


+ خيال...

گهگاه مادرم را در خيابان مي بينم ، خانمي ساده بي تكلف بي قر و فر با كفش هاي بند دارش كه با سرعت قدم بر مي دارد و صورت مهربان و سپيدش كه به سويم لبخند مي زند...

برادرم را تقريبا هر روز مي بينم، ساعتي كه مدارس تعطيل مي شود ،پسركي تازه بالغ كه بيني اش زود تر از اجزاي ديگر صورتش رشد كرده . ‌در كوچه ها قدم مي زند تا به خانه برسد،‌ خسته است از اينكه تمام روز را پشت نيمكت بوده. براي دختر هاي هم سن و سالش اخم مي كند و وانمود مي كند كه اصلا آنها را نديده است . انگار جوش قرمز روي پيشاني اش مغرور ترش مي كند...

پدرم را ولي هرگز نديده ام ! تنها دو بار صداي خنده اش را لابه لاي خنده هاي عموي كوچكم شنيده ام...

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳۸٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک