دانه های ریز


+ يک سال بالايی مرموز!

 

               از پله های دانشکده بالا می رفتم، مثل همیشه یک پا یک پا. یک کوچولو منو تو اون وضعیت دید و پرسید: پاهات مشکلی داره؟  من جواب دادم : آره.

بعد یک حس عجیبی بهم دست داد.حس آدم هایی که یه راز بزرگ دارن و رازشونو به کسی نمی گن.

 کوچولوها منو نمیشناسن باهاشون سر کلاس میشینم، حرف می زنم، بحث می کنم،اما هویت اصلیم برای اونها معلوم نیست.(خیلی هیجان انگیزه!)

یاد اون دختر آروم و مهربون و دوست داشتنی می افتم که سال دوم دبیرستان به مدرسهء ما اومد و بدون هیچ ادعایی هر سال شاگرد اول شد.مثل همه می اومد و می رفت، مثل همه حرف می زد ، بحث می کرد.بعد ها وقتی فهمیدم اون دختر تو همون روزها با چه مشکلات بزرگی دست و پنچه نرم می کرد، به قدرتش آفرین گفتم و به تو داریش!

فکر کنم دارم کم کم بزرگ می شم.

 

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک