دانه های ریز


+ مهتاب

از دبستان  ميشناختمش. بعد راهنمايی ،که هر روز می ديدمش در راه مدرسه ،بعد دبيرستان. هميشه از تمام دختر بچه های دور و برش يک سر و گردن بالاتر بود...

حالا دوباره يافتمش، مثل تمام آنهايی که در ميان خاطرات کوکی ام گم کرده بودم و در دنيای مجازی سيم ها دوباره يافتمشان . در دنيای مجازی ِ ابتکارات ناب که آدمها را در دورترين نقاط به هم پيوند ميدهد.

حالا دوباره يافتمش ،حالا از او عکسی دارم که بدانم بعد از مدرسه چه شکلی شده بود،مثل تمام عکسهای ديگر که نگاهشان می کنم و در خطوط چهره هايشان رد پای خاطرات کودکی ام را می جويم.

دوست داشتم وقتی به عکسش نگاه می کنم بگويم :« صورتش زيباتر شده بگويم هنوز همان قد و بالا و اندام باريکش را دارد بگويم آه يادش به خير آن روزها ،ببين بچه ها چگونه بزرگ می شوند.» مثل تمام هزاران عکسی که در اين مدت ديده ام...

به صفحهء نمايش خيره می مانم، درونم چيزی فرو ميريزد.آه دختر ! تو چقدر زيبايی! تو از زيبايی هيچ چيز کم نداری. دلم ميخواهد دستانش را در دستم بگيرم،آن دستان زيبا و آن انگشتان کشيده که خرس عروسکی را نوازش می کنند. به تصويرش خيره مانده ام، ساعتهاست که خيره مانده ام، روزهاست که خيره مانده ام...

عاقبت بغضم ترکيد.مهتاب مرده است.مهتاب دو سال است که مرده است.در پس اين تصوير،آن سوی درياها قلبی نمی تپد. مهتاب زير خاک خوابيده است. تمام قامت رعنايش تمام بلندای مهتاب مشتی خاک شده است.نهايتش گل قاصدکی از آن خاک روئيده باشد و بر باد رفته باشد!

بی انصاف! هرگز نخواهم فهميد که چرا گلچين می کنی؟ تو که برايت آسان است ،سيلی روانه کن،طوفانی، زلزله ای، همه را با هم ببر، بی انصاف! چرا گلچين می کنی؟

مهتاب در آسمان تنها می مانَد و من در زمين. شايد او نمرده است،شايد اين منم که مرده ام،که خيال می کنم زنده مانده ام.آری ،شادی در من مرده است،شادی مرده است و مهتاب هنوز می درخشد! اينجا سرزمين مردگان است نه آسمان!

نویسنده : shadi ; ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ بهمن ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک