دانه های ریز


+ پسر شرور همسايه!

ده پونزده سالی می شه که با بچه های تو کوچه بازی نکردم.ديگه داشت يادم می رفت بازی تو کوچه يعنی چی .امروز دوباره ياد اون دوران افتادم .ياد پسر شرور همسايه که هميشه توی آدما دنبال يه موضوع واسه مسخره کردن می گشت چند نفر بهش خنديده بودن برای همين فکر می کرد شوخياش خيلی با مزه است. ازش بيزار بودم اما هيچوقت جرات نکردم بهش بگم از مسخره بازيات حالم به هم می خوره خوب من يه دختر لاغر مردنی فسقلی بودم اون يه پسر گنده که به راحتی می تونست يه لقمه چپم کنه. هيچوقت جرات نکردم بهش بگم تو خيال می کنی خودت چی هستی؟ همه رو مسخره می کرد دل همه رو می شکوند برای اينکه بگه من بزرگ شدم جلوی همه بچه های کوچه سر مادرش داد می زد...

امروز توی کوچه داشتم با عصام راه می رفتم بچه ها داشتن دوچرخه سواری می کردن يه پسر که معلوم بود از بقيه بزرگتره(حدود هشت ساله) يه چوب از رو زمين برداشت و همونجوری که رو دچرخه بود شروع کرد با عصا راه رفتن و تقليد از راه رفتن کج و کو له من همه می خنديدن و با دوچرخه هاشون دنبال من می اومدن يه چيزايی هم به فلامان می گفتن که من هيچی سر در نمی آوردم.از هنر نمايی اون پسر بچه که بدون اينکه دستش به فرمون باشه می تونست دوچرخه سواری کنه خيلی خوشم اومد با خودم گفتم کاش پسر همسايه ما هم يه هنری داشت شايد اونوقت انقدر ازش بدم نمی اومد.

آخرين چيزی که ازش يادمه اينه که وقتی هفده هجده سالش شد مامانش فهميد معتاده و از خونه بيرونش کرد(شايدم خودش از خونه رفت آخه مادر ريزه ميزه اش که زورش به اون لندهور نمی رسيد).يعنی وجود پدر واسه به ثمر رسيدن يه بچه انقدرضروريه؟                                                      

نویسنده : shadi ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک