دانه های ریز


+ ...

دلم پیش سوریه است، پیش حلب که عکسهایش شبیه خرابه ای متروکه است. پیش کودکان و جوانانی که تمام آرزوهای بلندپروازانه شان در آتش یک جنگ داخلی چند ساله سوخته است. پیش آنها که حالا صبح که چشم باز می کنند نمی دانند تا شب زنده می مانند یا نه. و این حکایت تمام جنگ هاست. جنگ مردان کوچک در لباسهای بزرگ. آنها که برای به دست آوردن قدرت و ثروت نه جان کودکان را می شناسند نه می دانند آرزو یعنی چه.

همه می گویند رییس جمهور دیکتاتور سوریه برای ماندن بر سر قدرت از هیچ جنایتی فروگذار نکرده است. می گویند آنچنان اهریمن وار همه را زندانی و شکنجه کرد و کشت که عاقبت آه از نهاد مخالفین درآمد و دست به نبرد مسلحانه زدند. گیرم که اسد خود شیطان باشد، من می خواهم بدانم گروه مخالفان اسد چگونه چشم به مرگ هزاران کودک می بندند و هنوز هم از این جنگ دست بر نمی دارند. گیرم که جو سوریه به خاطر اسد جو خفقان بود و شهروندان سوری حق آزادی بیان نداشتند، آیا پایین کشیدنش از قدرت می ارزید به مرگ و آوارگی این همه انسان؟ مگر دغدغه مخالفان، امنیت و آسایش و آزادی شهروندان سوری نبود؟ اینگونه برایشان آزادی و امنیت آوردند؟ حرف از ده نفر و صد نفر نیست، صحبت از میلیونها آدم است. میلیونها کودک که اگر مرده باشند زجرشان تمام شده و اگر زنده باشند باید کوله باری از آسیب های روحی و فقر و آوارگی را یک عمر با خود به دوش بکشند. خوشبخت ترینشان حالا در کمپ های پناهندگی منتظرند تا جواب مثبت بگیرند و بعد از آن تا آخر عمر شهروندان درجه دوم کشورهایی باشند که اقامتشان را با هزار منت گدایی کرده اند. شک نداشته باش که از میان آنها صدها بیمار روحی و سرخورده اجتماعی رشد خواهد کرد. 

سنگدلی و حماقت آدمی را پایانی نیست ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک