دانه های ریز


+ خالی!

همانقدر که دلم گرفته است این روزها ذهنم هم مشغول است. وضعیت عجیبی است، اینکه هزار فکر در یک لحظه از سرت می گذرد و دلت تبدیل به یک حجم توخالی می شود و دیگر به هیچ اتفاقی هیچ حس خوشایندی نداری. نمی دانم این دیگر چه معجونی است، دلتنگی است یا نا امیدی. از آن حال هاست که می خواهی بروی جایی در مکان و زمان گم شوی تا برای چند ساعت هم که شده از خود تکراری همیشگی ات جدا شوی. می روم به سینمای حومه شهر اما تا زمان شروع فیلم یک ساعت وقت دارم. تصمیم می گیرم در رستوران کوچک کنار سینما شام بخورم. به جز کارمندان رستوران هیچکس آنجا نیست. می نشینم روی بالکن و سوپ عدس و کینوا*سفارش می دهم. منظره روبرویم پارکینگ خالی سینماست با صدای ماشینهای اتوبان که در سکوت شب از دوردست ها به گوش می رسد. یک صدای دیگری هم هست که از آسمان می آید و جیر جیر سوت مانندی است که به گمانم صدای خفاش باشد. هنوز هم نمی دانم آیا این صدا صدای خفاش است یا سوسک پرنده چون همیشه وقتی هوا تاریک است به گوش می رسد و چشم از شناسایی منبع صدا عاجز است. 

سوپ می رسد، هر چه بالا و پایینش می کنم کینوا نمی بینم. سوپ عدس و برنج است و گوجه. با خودم می گویم عجب کلاه بزرگی سرم رفت اما با این حال حس بلند شدن و شکایت کردن و چانه زدن ندارم. سوپ را با نارضایتی می خورم و در صدای سوت خفاشها گم می شوم. وقتی غذا تمام شد طاقت نمی آورم و به پیشخدمت می گویم که این سوپ کینوا نداشت و اگر می دانستم سوپ برنج است سفارش نمیدادم و باید با مدیرش صحبت کند و به او بگوید که مشتری ناراضی است. پیشنهاد می دهد یک غذای دیگر سفارش دهم که قبول نمی کنم و از رستوران خارج می شوم. 

بعد راه می افتم و می روم به سمت سینما. موبایلم شارژ ندارد و اولین بار است در زندگی ام که فیلمی را بدون اینکه رده بندی اش را و نقدهایش را از قبل خوانده باشم، فقط به خاطر بازیگر نقش اول اش مریل استریپ، برای دیدن انتخاب می کنم. گویا من تنها تماشاچی فیلمم. وارد سالن که می شوم حجم خالی سالن مرا می گیرد و حس نوستالژیکی مرا از جا می کند و به اندازه نیمی از عمرم به عقب پرت می کند، به خاطره فراموش شده ای حدود پانزده سال پیش.

یک ظهر داغ خرداد ماه است. برای گرفتن کارت کنکورم به مرکز شهر رفته ام. مدرسه ای در کوچه پس کوچه های مسیر میدان فردوسی تا امام حسین شاید. می گویند زود آمده ای و تا سه ساعت دیگر کارتها را توزیع نمی کنند. من می مانم تنها در خیابان خلوت ظهر خرداد ماه. خیابان انقلاب را پیاده گز می کنم تا فکرم جمع و جور شود و بدانم چه باید کرد. اولین بار است در تمام زندگی ام به آن نقطه شهر رسیده ام و برایم شبیه یک کشور جدید است. در این فکرها و احساسات کشف دنیای جدید غوطه ورم که به سینما فردوسی می رسم و فیلم "متولد ماه مهر" و محمدرضا فروتن که آن روزها دوستش داشتم وسوسه ام می کند که به سینما بروم. فیلم دیدن بهترین کاری بود که می توانستم انجام دهم تا زمان، بدون دردسر، دو ساعت به جلو برود. وارد سالن دور و دراز و تاریک سینما فردوسی می شوم، تنها تماشاچی سالن منم. از جهنم خیابان نجات پیدا کرده ام زیر باد کولر با مانتو مقنعه مدرسه ام جایی در میانه سالن می نشینم. آنقدر از این اتفاق خوشحالم که حتی به ذهن کودکانه ام هم نمی رسد این شرایط می تواند خطرناک باشد. خطرناک هم نبود. فیلم تمام شد و بیرون آمدم و با لبخندی به پهنای صورتم از حس تجربه ای ناب به مدرسه برگشتم و کارت کنکور را گرفتم.

حالا دوباره بعد از سالها این حس را تجربه می کنم، فضای جدید خارج از محدوده تردد روزمره ام، سکوت، تنهایی، سالن خالی سینما و فیلمی که بازیگرش را دوست دارم. ذهنم انگار آرامتر شده است.

 

* کینوا گیاه بومی کوه‌های آند در بولیوی، شیلی و پرو، بسیار خوش‌ هضم و منبع غنی از پروتئین، آهن، فسفر، انواع ویتامین‌ها و امگا3 است. جزو غلات نیست و به خانواده اسفناج شباهت دارد.

نویسنده : shadi ; ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ پری دریایی کوچولو!

غم انگیزترین داستانی که در کودکی ام خواندم داستان پری دریایی کوچولو اثر هانس کریستین آندرسون بود. پری دریایی دل به عشق شاهزاده احمق می سپرد و با هزار مشقت خود را به کاخ شاه می رساند، اما شاهزاده عشقش را جواب نمی گفت و جادوی پری دریایی باطل می شد و از وجودش تنها کفی بر روی موج دریا باقی می ماند.

اعتراف می کنم هنوز هم در سن سی و سه سالگی وقتی روی موج دریا کف می بینم دلم می گیرد، انگار تمام وجود عاشقی باشد که هرگز به معشوقش نرسید و فنا شد.

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک