دانه های ریز


+ Cinderella

مادر سیندرلا در آخرین لحظات زندگی اش به او گفت: مرا ببخش که باید خیلی زود بروم و تنهایت بگذارم ...

چند ثانیه سکوت ...

من و سیندرلا با هم شروع به گریستن کردیم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:۳٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ اولین عشق

 داشت از خاطرات اولین عشق زندگی اش برایم می گفت. از اولین هدیه ای که برای تولد هجده سالگی اش از او گرفته بود. از اینکه وقتی هدیه را باز کرده بود پسرک گفته بود هدیه اصلی را وقتی به تو می دهم که زمانش برسد. از اینکه هشت سال بعد وقتی از هم جدا شدند پسرک برایش آینه ای فرستاده بود و نوشته بود هدیه من به تو خود تو بودی که با ارزش تر از آن نمی شناختم...

داستان این آینه مرا فرستاد به نوزده سالگی ام، آن روزها که عشق را با سوزاننده ترین احساس تجربه می کردم. خیلی وقت بود که داستان تراژیک اولین عشق زندگی ام را فراموش کرده بودم. داستان پسرک شاعر مسلکی که زیر چشمی مرا می پایید و شعرهای عاشقانه اش را لای کتاب و جزوه پنهان می کرد تا بخوانم، بی آنکه بدانم لیلای شعرهایش خود من بودم. داستان قلب کوچکم که روزها و شب ها برایش می تپید و یارای کلامم نبود. داستان چشمهایمان که با هم سخن می گفت اما هیچکدام جنم بیان احساسمان را نداشتیم. تا آنکه او به سفر رفت و وقتی برگشت با دفترچه یادداشت روزانه ای که به دستم داد طلسم سکوتمان را شکست. شب بود که دفترچه را باز کردم. هر خطش را که می خواندم چشمانم از اشک تار می شد. بغض شادی بود و دلتنگی و اضطراب و هیجان، بغض عشق بود انگار. چند صفحه آخر دفترچه را به اندازه ابعاد یک آینه بریده بود و آینه را آن میان جا داده بود و روبرویش نوشته بود: سوغات من برای تو خود تویی که چیزی زیباتر از آن در این دنیا نمی شناسم.

تا صبح هزار بار دفترش را خواندم و به اندازه تمام کودکی هایم گریستم...

داستان اولین عشقم پایان تلخی داشت، تلخ تر از "ما دیگر به درد هم نمی خوریم پس خداحافظ"، تلخ تر از "بیا هر کسی پی زندگی خودش برود و بیش از این همدیگر را آزار ندهیم". پایانی به تلخی انتظار دخترکی که بعد از چهار ماه از خیره شدن به محوطه بیمارستان نا امید شد و باور کرد که او قرار نیست که بیاید. سالها بود که خاطرات آن دوران را جایی در سرم چال کرده بودم تا مرورش تلخی بی پایان زندگی ام نباشد تا امروز که دوباره از خرابه ها سر برآورد. اینبار داستان تکراری آینه را که شنیدم خنده ام گرفت. اولین هدیه عاشقانه زندگی ام عاریه ای بود!

نویسنده : shadi ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک