دانه های ریز


+ هیچ کس از جنس تو نبود!

من از کوه ها گذشته ام،

از دشت ها، دریاها، 

شهرها ...

من از تمام این سال ها رد شده ام،

من از این سو تا آن سوی دنیا رفته ام،

من آدم ها را زیر و رو کرده ام،

چشم هایشان را نوشیده ام،

دست هایشان را بوییده ام،

خنده هایشان را چشیده ام،

هیچ کس از جنس تو نبود!

من تو را گم کرده ام،

مهربان!

جایی میان نفسهای بریده بریده از بغض،

همدم!

جایی میان تنهایی بی انتهای این سالها،

برادر!

جایی در آغوش خاک ...

نویسنده : shadi ; ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ بیگانه

فیلم بیگانه را در جشنواره فیلم مونتریال دیدم! آنقدر از دیدن اسم پانته آ بهرام و امیر جعفری و هومن برقنورد هیجانزده شدم که به چند تا از دوستان و آشنایان هم سفارش کردم بیایند فیلم را ببینند. داستان فیلم برداشت آزاد از نمایشنامه "اتوبوسی به نام هوس" نوشته شده در سال 1947 توسط تنسی ویلیامز است. من چون پیش تر نمایشنامه را خوانده بودم و فیلم امریکایی محصول 1951 را دیده بودم و داستان را می دانستم بیشتر تمرکزم روی بازی هنرپیشه های محبویم بود.  عکس العمل دوستان بعد از پایان فیلم خیلی برایم جالب بود. دوست کانادایی در حالی که در چهره اش نه رضایت دیده می شد نه نارضایتی گفت از آنچه که فکر می کردم بهتر بود. فامیل دورگه ام که خارج از ایران به دنیا آمده و فارسی را در حد محاوره با کلمات ساده می داند گفت چه خوب که سخت حرف نمی زدند و من نیازی به خواندن زییرنویس پیدا نکردم. یکی از دوستان ایرانی ام پیش از آنکه فرصت نفس کشیدن بعد از پایان فیلم را به من بدهد یه حالت تهاجمی گفت این چه فیلم مزخرفی بود که مارا آوردی. دوست دیگر ایرانی ام از چیز دیگری شاکی شده بود و به مدت دو ساعت و چهل و پنج دقیقه با صدای بلند سعی در تفسیر و تحلیل سینمای ایران داشت که چرا فیلمهای ایرانی که به جشنواره های خارجی می آیند همه سیاه اند و ایران را ویران نشان می دهند. البته ناراحتی اش را درک می کنم اما از فیلم "چارچنگولی" هم توقع راه یافتن به جشنواره های جهانی را ندارم.

در کنار همه این دوستان من اما خوشحال بودم. بر خلاف دو دوست ایرانی به نظرم فیلم نه سنگین بود نه خفه ام کرده بود نه زیادی سیاه بود. برای اولین بار روی پرده سینمای کانادا قیافه های آشنایی را دیده بودم که به زبان مادری ام حرف می زدند و این برایم خوشایند بود ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ کابوس!

نزدیک صبح بود، خواب دیدم مرد دیوانه ای دختری که در خواب می شناسم را در خانه اش زندانی کرده. با یک دوست مشترک که در خواب می شناختم در می زنیم تا برویم و دخترک بیچاره را نجات دهیم. دیوانه در را باز می کند و در حالی که مشخصا از حالت تعادل خارج است عربده کشان به روی من و دوستی که دم در ایستاده ایم اسلحه می کشد. از گوشه در دخترک را می بینم که به صندلی کامپیوتر بسته شده و مرد متجاوز گلویش را با یک کابل سیاه آنقدر محکم بسته است که صورتش بنفش شده، دهانش هم بسته است،‌ آنقدر دارد تقلا می کند که صندلی مدام دور خودش می چرخد. در حالی که از نگرانی و وحشت قدرت راه رفتن هم ندارم پله های ساختمان را پایین می روم و در میان جمعیت انبوهی که آن پایین ایستاده اند به 911 زنگ می زنم. خیلی طول کشید تا بیایند و من تمام مدت از اضطراب فریاد می زدم و یک نفر هم از جمعیت متوجه گریه های من نمی شد! اول آمبولانس رسید و وقتی ماجرا را با گریه زیاد برای راننده تعریف کردم، خیالم را جمع کرد که تقلای من دیگر فایده ندارد، دخترک تا حالا مرده است! کمی بعد تر سر بریده دخترک را دیدم که خون آلود روی پله ها افتاده بود! فریاد می زدم که این سر هنوز زنده است تنش را پیدا کنید و به هم بچسبانید. هیچ کس صدایم را نمی شنید! دخترک کشته شده بود. هنوز دارم فریاد و ضجه می زنم که از خواب می پرم، صبح شده است. نیم ساعت طول کشید تا از فضای کابوس به زندگی برگردم و دوباره نفس بکشم!

من هیجوقت فیلم ترسناک نمی بینم چون از حس تنشی که تا مدتها بعد از دیدن فیلم در من می ماند بیزارم. چه بر سرم دارد می آید؟ آنقدر زندگی ام آرام و بی هیجان است که تمام آدرنالین لازم برای بقا را باید یکجا در یک خواب تجربه کنم ...

نویسنده : shadi ; ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک

+ آه از آدمهآه!

- از تمام آدمهای زمین بیزارم!

- تو کی وقت کردی تمام آدمهای زمین را از نزدیک بشناسی که حالا از همه شان بیزار شوی؟

- همین هایی که می شناسم کافیست که بدانم آدمها چقدر نفرت انگیز و خودخواه اند!

- اوهوم...

- من وقتی طلاق گرفتم هیچکدام از خواهر و برادرهایم به من کمک مالی نکردند، تقصیر زن و شوهرهایشان است که همه مثل مار چمبره زده اند روی پولهای خواهر و برادرهایم!

- آخی! یعنی همه تنهایت گذاشتند و حمایت معنوی هم نکردند؟

- حمایت معنوی کیلو چنده؟ همه اش حرفه! باد هواست! پای عمل که پیش بیاید همه ناتوان می شوند و پشتت را خالی می کنند تا پرتاب شوی در دره فلاکت!

- حتما خیلی سختی کشیده ای که انقدر به نزدیک ترین آدمهای زندگی ات بدبین شده ای!

- خیلی! خیلی سخت بود! پول نصف خانه و مهریه ام بود، اما کم بود، مجبور شدم ماشینم را بفروشم تا بتوانم دو تا آپارتمانی که انتخاب کرده بودم را بخرم! حالا مجبورم همه جا را با تاکسی بروم، خیلی تحت فشارم!

- حالا چرا دو تا آپارتمان؟

- خوب یکی برای خودم، یکی را هم بدهم تا وقتی پسرم دانشجوست بنشیند بعد که رفت سر کار و درآمد خودش را داشت خانه را بدهم اجاره بشود یک منبع درآمد برایم. اینطوری هر دوتایمان هم پرایوسی خودمان را داریم...

- ... 

نویسنده : shadi ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک